طعم ِ گس ِ حسادت   

یک :

قریب به دو دهه از زندگی ام میگذشت و هنوز نمی دانستم "حسادت" چه طعمی دارد.

تقدیر چنان بود که "اولین سیلی های اجتماع" را در جامعه ای بخورم که بسیار متفاوت بود با انچه در آن ریشه کرده بودم، اجتماعی که هزاران دلیل داشت تا در کناره من، دوستی در حد واسطه ی این "اجتماع" و آن "ریشه گاه" ، روزی هزار بار "واکنش هایی از سره حسادت" نشان بدهد و هزار تهمت و هزار ضربه به آنانی بزند که حتی نمی شناخت و نمی دانست در پسِ پشتِ ان نقاب و جامه ی هزار رنگ ، چگونه موجودی از چه طبقه ای در حال نفس کشیدن است!

در این میانه اما من متهم همیشگی بلکه مجرم بودم!

جرمم این بود که "پرزهای چشائی" ام غیرفعال بودند و طعم تلخ حسادت را نمی چشیدند، بارها متهم شده بودم به "لاابالی گری" و "بی عملی" در قبال مسئولیت طبقه ی اجتماعی ام .

متهم شده بودم به "خنگ"ی وقتی اسم فلان ماشین مدل بالا در ذهنم نمی ماند، وقتی نمی دیدم و نمی دانستم ماشینی که از کنارم گذشته است اسمش "ایکس" است و قدرت موتورش "فلان" است و فرقش با آن "ایکس"ی که دیروز گویا دیده بودیمش در چه "آپشن"هایی است و لذا بدترین الفاظ نثار خواهر و مادر و البته خوده مالک اتومبیل نکرده بودم !!

هر روز موقع برگشت از دانشگاه ، وقتی در کوچه پس کوچه های تمیز و ساکته ولنجک غرق در انواع و اقسام افکارم بودم، مدام می شنیدم که "نچ نچ ببین مادر فلان خونه ش چند طبقه ست! تازه من شمردم هر طبقه چند واحده" اونوقت محکم می کوبید روی شانه ام و با آهی عمیق می گفت: « یعنی میشه یه روزی من هم بتونم چنین خونه ای بسازم؟!»

اما در نگاه من مادامی که صدایی یا نوری یا آوایی از خانه ای بر نمی خاست همه خانه بودند بی هیچ شکل و اندازه ای، تازه وقتی بوی قورمه سبزی از پنجره ی خانه ای شنیده میشد یا صدای خنده ی اعضاء خانه، دل من هری می ریخت پائین که "ای جان! چه خانه ی با صفایی" و بعد دوباره غرق در افکارم، بی وزن، مانند پره کاهی غرقه در افکاره گوناگون .... تا مقصد .

(بعدها که بازاره گوشی های موبایل گرم شد باز من و این دوست همین دست مسائل را داشتیم ، مخصوصن که من هرگز شکل و مدل گوشی ها در ذهنم نمی ماند و حتی بعدها اگر کسی مدله گوشی ی موبایل خودم را هم می پرسید بعد از کلی فکر کردن دو یا سه گزینه یادم می آمد که یکیش صحیح بود!! )

دو:

سال ها گذشته بود و من هنوز نمی دانستم "حسادت" چه طعمی دارد، هر چند حسرت هایی داشتم که هرگز حرفی ازشان نزده بودم، با اینهمه روزی صدایی لرزشی در من انداخت که گویی تحولی شد برای تمام سال های بعد ، صدایی که میگفت:

« اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند

بتی که دیگرانش می پرستیدند »

و بعد تمام شب و روز من شد آن صدا و آن اشعارو آن زندگی نامه و آن سروده هایی که خود "اتوبیوگرافی"ی کاملی بود.

اینک چشم گشوده بودم در حالیکه طعم حسادت مدام در دهانم بود، طعمی که اینبار نه چندان تلخ بلکه گس بود و لذت بخش

وقتی صداش را می شنیدم ، وقتی اشعارش را، پشتکارش را و ترجمه هاش را، داستان هاش و از همه حسادت برانگیزتر "آیدا"ش را ، حس حسادتم دو صد چندان می شد و البته حسرتی دیگر

حسرت اینکه دو سال تمام در هوای آلوده ای نفس کشیدم که او نیز نفس کشیده بی آنکه عزمی باشد برای دیدارش در حالیکه میشد و ممکن بود اگر عزمی بود یا تلاشی

سه :

و دوباره امروز ، یک سال دیگر گذشت از خاموشی ی بامداد خسته، سکوت مردی که "طعم گس حسادت" را بر من آموخت، روحش شاد.

و تقدیم به شما شعری از بامداد آزاد - احمد شاملو :

گفتی که:

« باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!»

گفتی:

« بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

( این را،من

همچون تبی

ـ درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.)

 

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

«مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!» ـ

آنان که سهم شان را از باد

با دوستا قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

« ـ زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

   کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !»

 

(آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

***

گفتند:

«- باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!»

گفتی:

«- نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : دلم برای همه تون تنگ شده بود ، می دونم کم کار شدم با اینهمه گاهی نگاهی رفقا :-)

لینک
یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ - امیر

   نگاهی از منظر فلسفه سیاسی به یک انیمیشن - مگا مایند Megamind   

فرصتی شد تا در تعطیلات بهاری به تماشای انیمیشین "مگا مایند" بنشینم .

از قبل هیچ ذهنیتی نداشتم، حتی اسمش را هم نشنیده بودم، خودم را آماده کرده بودم انیمیشنی از دسته فیلم های "هابز"ی * ببینم، چیزی شبیه انیمیشن "شگفت انگیز"ها اما در همان پنج دقیقه ی اول روایت به سمتی رفت که تا آخر و بلکه تا پایان تیتراژ پایانی از هر نشت و برخاست اضافی خودداری نمودم و به عبارت عامیانه "میخکوب" شدم پای مانیتور .

از همان ابتدای "روایت" مدام نام "مک اینتایر"** اندیشمند اسکاتلندی اصل و نقد معروفش بر "لیبرالیسم" در ذهنم می گشت، اینکه او "لیبرالیسم" را نیز "ایدئولوژی" نامید در کنار تمام "ایدئولوژی" های قرن بیستم. ایدئولوژی هایی با "مدعاهای بی دلیل" و "ادعاهایی که پاسخ شان خود مدعا"ست .

ابتدای داستان یادآور "تصادف و احتمال" خلقت است، دو فضا پیمای کوچک که از عالمی ماورایی - سیاره ای دیگر - دو کودک را به زمین می آورد، حرکت های مارپیچی که انسان را به یاد پیچ و خم های حرکت کاتوره ای - دود مانند - "اسپرم"ها و تلاش و رقابت شان در رسیدن به "تخمک" می اندازد، تلاشی که با ورود موفقیت آمیز اولین قسمت از "اسپرم موفق" به پایان میرسد و سرنوشت دویست و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه "کودک آینده" مرگ است .

رقابت و احتمال و تصادفی که از همان عالم ماورایی آغاز می شود و در آخرین لحظه "مترو من" که در سفینه ی شیکتر و بهتری نشسته است با یک ضربه ی اتفاقی به سفینه ی حامل "مگامایند" خود به عنوان "اسپرم بالاشهری" وارد خانه ای در "شمال شهر" (!) می شود و سفینه ی مگامایند - "اسپرم پائین شهری" (!) - در میدان بازی مردان زندانی !

این اولین ضربه ی انیمیشن به "ایدئولوژی لیبرالیسم" - به عنوان نماد جریان اصلی مدرنیسم *** و البته جریان غالب در عرصه ی روابط بین الملل - می باشد، اولین ضربه بر پیکر تئوری های بازار آزاد و جامعه ی رقابتی،

 کودکی که وارد خانواده ی مرفه می شود، مدام در مدرسه مورد توجه است، امکانات دارد و پیشرفت می کند و بزودی قهرمان ساخته و پرداخته ی رسانه های شهر می شود، یک منجی برای روایت های "هابز"ی ، کسیکه با هر نگاهش یک زن، نقش بر زمین می شود، یک "مرد کامل" که هم خوب می جنگد،، هم خوب می نوازد و هم خوب می خواند .

اما آن دیگری که در زندان - به عنوان نمادی از خانواده ی فقیر یا بزه کار - فرود می آید، با لباس نارنجی زندان - همچون ساکنان گوانتانامو (!) - به مدرسه می رود، در فرآیند تحصیل امکاناتی ندارد، عمومن تنها است و در نهایت عطای چنین زندان اجتماعی ای را به لقایش بخشیده به همان زندان فیزیکی پناه می برد .

حال در یک "جامعه ی لیبرالیستی سرمایه داری" از نوع آمریکایی اش، این دو باید با هم رقابت کنند و بر اساس هوش و استعدادشان پیشرفت کنند، واقعن چه رقابت عادلانه و سالمی است!

چنانچه ذکر شد، روایت داستان مدام "نقد اخلاقی لیبرالیسم" مک اینتایر را به ذهن می آورد، آنجا که «بزرگترین خطای اخلاق لیبرالیستی را در این می داند که فقط می گوید: چه بکن و چه نکن و دایمن به "کرده" ها نظارت دارد و به تعبیر اینتایر گویا غایت انسان همین "کردن" ها ست در حالیکه غایت ما "شدن" هاست. اخلاقی به غایت ظاهر بینانه ، ضربه ی دوم را انیمیشن از این موضع بر پیکره ی "ایدئولوژی لیبرالیسم" وارد می کند، آنجا که نقش منفی ی داستان در قامت یک عاشق، منجی ی "مترو سیتی" می شود و نه قهرمان ساخته و پرداخته ی "رسانه"ها که در کنج خلوتش مشغول نوازندگی و خوانندگی است .

با اینهمه ایراداتی نیز همچنان بر نگاه حاکم و "حال" جاری در روایت وارد است، از آنجمله می توان به حضور "شهوت انگیز" رکسانا - زن زیبای خبرنگار - و همان نقش "ابزاری" ی "زن زیبا" در "اخلاق کاپیتالیستی" اشاره نمود .

با این همه تماشای این انیمیشن به شدت توصیه می شود، نسخه ی با زیر نویس انگلیسی آن را می توانید از اینجا - http://www.farsdownload.com/1390/01/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%85%db%8c%d8%b4%d9%86-megamind/ - دانلود کنید، در عین حال نسخه ی دوبله شده ی آن نیز در بازار موجود است.

* توماس هابز ، فیلسوف "قرارداد گرا"ی قرن ١٧ میلادی، وی در کتاب معروف خود "لویاتان" ، دولت را به موجودی شبیه اژدها تشبیه می کند، که مردم چاره ای ندارند جز اینکه برای فرار از نا امنی و تجاوز به هم، چنانکه پس از "وضع طبیعی" حقوق خویش را به آن واگذار کرده اند، اقتدار این موجود افسانه ای را بپذیرند.

اصطلاح "سینمای هابزی" را نمی دانم پیش از این کسی به کار برده است یا خیر اما پس از مشاهده ی فیلم "شوالیه ی تاریکی" این اصطلاح به ذهنم خطور کرد و پس از آن اغلب فیلم های - نوعن هالیوودی -  که به نوعی "عدم امنیت" را در چشم تماشاگران، هیولایی وحشتناکتر از "لویاتان مهربان" (!) ترسیم می کنند را ذیل این عنوان بکار می برم.

** در اغلب کتب و مقالات مرتبط با فلسفه سیاست و اخلاق غرب می توان با آرا و نظرات این فیلسوف منتقد مدرنیسم  آشنا شد با اینهمه کتاب زیر مرتبط ترین موضوع به بحث ما می باشد:

ملکیان، مصطفی - آرای اخلاقی و سیاسی مک اینتایر - تهران ١٣٧٩ انتشارات بقعه

*** اگر مدرنیسم را در کلیه ی مکاتب پس از "عصر روشنگری" متجلی بدانیم در جهان حاضر آن مکتبی که خصوصن پس از جنگ سرد در نظام بین الملل حاکم است و بیش از همه تبلیغ و توجیه می شود و به عبارتی "گفتمان غالب" در علوم اجتماعی را نیز در دست دارد، همین "ایدئولوژی لیبرالیسم" است، جهت مطالعه ی بیشتر به آثار خانم حمیرا مشیرزاده مراجعه کنید.

 

 

پانوشت ها:

اول : امسال بهار آمد و رفت و من مطلبی ننوشتم، پس در اینجا بهارانتان را شادباش می گویم و آرزوی سالی سبز و شاد برای تان دارم .

دوم: نمی دانم این بار هم فیلتر شدن سایت "ورد پرس" موقتی است یا خیر اما از آنجا که اصولن وبلاگ من "سیاسی" به معنای مبارزه با قدرت حاکم در چارچوب ملی نیست و عمومن مطالب من یا دلنوشته های خودم است یا چیزی در حد مسائل علمی "فلسفه سیاست" و "علوم اجتماعی" لذا دوباره به اولین وبلاگی که ساخته بودم برگشتم که از قدیم گفته اند : هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ....

سوم : نگار خانم نیک نفس؛ بالاخره من هم پرشینی شدم. نمی دانم من به تو تبریک بگم یا تو به من؟؟؟!!؟؟

چهارم: برای مطالعه ی گذشته ی من به "تیره گان وردپرس"  - http://tirehgan.wordpress.com - مراجعه کنید، امیدوارم روزی بتوانم مطالبم را به اینجا منتقل کنم.

ارادتمند همه ی دوستان

امیر / تیره گان

 

لینک
پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠ - امیر

   هر کسی کو ....   

دوباره برمی گردم همینجا

به زودی .....

همین جا

لینک
یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ - امیر

   رفتم   

سلام برای دیدن من به این آدرس بیاین

همون آدرس قبلی ولی در بلاگفا

یعنی بعد از تیره گان بلاگفا . کام رو بزنید.

نمیدونم چرا اجازه درج لینک نمیده!!!

لینک
پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦ - امیر

   سفر به نزديکی   

دوستان عزیز فکر نمیکردم عمر این وبلاگ اینقدر کوتاه باشه ولی خوب مثل اینکه هست!!!

و اکنون از این فضای مجازی به فضای دیگری در همین نزدیکی سفر میکنم

منتظرتان هستم

http://tirehgan.blogfa.com

به امید دیدار

لینک
سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦ - امیر

   آنتونيو گرامشي؛ انديشمندی از قرن ظلمت   

«آنتونيو گرامشي» از آن دسته انديشمنداني است كه نه فقط نظريات سياسي – اجتماعي صائب و قابل تأملي دارد بلكه زندگي و شرايطي كه در آن به انديشه ورزي پرداخته است آموزنده و البته شگفت انگيز است. كسيكه مهم ترين سالهاي عمرش را در زندان فاشيست هاي ايتاليا مي گذراند با نوشتن «يادداشت هاي زندان»اش اول از همه در پيش كساني قد علم مي كند كه فلسفه را عملي "برج عاج نشينانه" مي دانند و ميل به دانستن و كشف حقيقت را چون نيازي پسيني تا اطلاع ثانوي – يعني تا بعد از ارضاء نيازهاي اوليه – تعطيل مي دانند! او با انتشار بيش از سه هزار صفحه يادداشت هاي زندان و عرضه نظرياتي چون "هژموني" – نظريه اي كه تا امروز همچنان در آراي انديشمنداني چون "رابرت كاكس"، "اندرو لينكليتر"، استفن گيل" و بسياري ديگر از انتقاد گرايان حوزه روابط بين الملل متجلي است – ثابت كرد كه «گر عشق حرم باشد سهل است بيابانها». شايد انسان را بتوان زنداني كرد اما آنچه تسخير ناپذير است عشق و انديشه انساني است.

در اين فرصت مختصري به زندگي و آرا سياسي فلسفي اين انديشمند بزرگ "قرن ظلمت" مي پردازيم. لازم به توضيح است كه عمده مطالب اين مقاله از دو كتاب «اندیشه های مارکسیستی قرن20» نوشته دكتر حسين بشيريه و كتاب «آنتونیو گرامشی» نوشته رناته هالوب اقتباس شده است كه خصوصاً مطالعه كتاب دوم را به كسانيكه به دنبال بحث هاي مرتبط با زيبايي شناسي مي باشند توصيه مي كنم.

 

گرامشي؛ از كودكي تا سياست:

او در بيست و هشتمين روز ژانويه ۱۸۹۱ در روستايي از ناحيه كاليگاري ايتاليا به دنيا آمد، چهارمين فرزند فرانسسكو گرامشي، كارمند اداره ثبت احوال آن منطقه بود. در سال هاي ۱۸۹۷ و ۱۸۹۸ پدرش به جرم سوءمديريت به يك سال حبس محكوم شد. پس از آزادي از زندان بيكار بود و به اين ترتيب هفت فرزندش در شرايط دشوار و با مضيقه مالي بزرگ شدند. در اين ميان آنتونيو گرفتار بيماري سختي شد كه در نتيجه آن تا پايان عمر گوژپشت ماند. پس از آزادي پدر از زندان خانواده گرامشي به گيلازرا نقل مكان كردند و آنتونيو، كه تحصيلات مقدماتي اش را خاتمه داده بود، از سال ۱۹۰۳ مجبور به كار در يكي از ادارات آن منطقه شد. اما در سال ۱۹۱۱ توانست بورس تحصيلي دانشگاه تورين را از آن خود كند و در سال ۱۹۱۳ از حق راي عمومي انتخابات بهره برد و به اين ترتيب با نخستين جنبش هاي اجتماعي شهر تورين درگير شد.

تاريخچه فعاليت هاي سياسي:

وي که در دانشگاه تورين زبان شناسي خوانده بود، به حزب سوسياليست ايتاليا پيوست، در زير به اختصار نگاهي به تحولات زندگي پيرامون گرامشي مي اندازيم:

1914؛ رها كردن كار و تحصيل و آغاز فعاليت سياسي و انقلابي و فعاليت در جنبش شوراهاي كارگري تورين

1917؛ انتخاب به دبيري  بخش تورين در حزب سوسياليست

1919؛ انتشار مجله نظم نو (ارگان جنبش شوراهاي كارگري) با کمک رهبر آينده حزب كمونيست (توگلياتي) که اين مجله نماينده مواضع بين‌الملل سوم در درون حزب سوسياليست بود.

1921؛ انشعاب حزب سوسياليست و حمايت از تشكيل حزب كمونيست

1924؛ كنگره پنجم كمينترن در مسكو و اعلام اينکه گسترش شوراها تا پيش از انقلاب ناممكن است.

 1924؛ دبيركلي حزب كمونيست ايتاليا

1926؛ دستگير ي

1928؛ محاكمه و محكوميت به 20 سال حبس

1935- 1929؛ نوشتن 22 دفتر شامل 3000 صفحه درباره فلسفه، سياست و ادبيات (يادداشتهاي زندان)

1937؛ آزادي و فوت چند روز بعد در بيمارستان

يك نكته تاريخي:

 

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشي اجازه نوشتن در زندان را دادند و هشتم فوريه اين سال نخستين تاريخ در «دفترچه يادداشت هاي زندان» اوست. در خلال اين سال ها او وقت خود را به مطالعه تاريخ ايتاليا و اروپا، زبان شناسي و تاريخ نگاري گذرانده بود. گرامشي حافظه حير ت آوري داشت. در طول سال هاي زندان به او اجازه نمي دادند كتاب هاي كمونيستي بخواند و به اين ترتيب هر نقل قولي كه در نوشته هايش آورده، خصوصاً نقل قول هاي مربوط به آثار ماركس، عبارت است از تعبيراتي كه (تقريباً به طور دقيق) به خاطر مي آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشي مجموعه بحث هايي را با ساير زندانيان كمونيست آغاز كرد اما انديشه هايش در خصوص لزوم رويكرد دموكراتيك با ساير زندانيان سياسي همخواني نداشت. سرانجام در بيست و هشتمين روز آوريل ۱۹۳۷ آنتونيو گرامشي پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگي از دنيا رفت و خواهرزنش، تاتيانا، هر ۳۳ كتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج كرد و آنها را با استفاده از مجاري سياسي به مسكو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبناي شايعه اي تاريخي _ دانشگاهي، گرامشي تمام نامه هاي مهم اش را (خصوصاً آنهايي كه به احساسات و نظرات سياسي او مربوط مي شده است) خطاب به تاتيانا، خواهر همسرش گياليا، نوشته است. در هر حال همين زن بود كه نوشته هاي گرامشي را در برابر نسل هاي آينده گشود.

گرامشي و ماركسيسم فلسفي:

تأكيد زياد گرامشي به شوراهاي كارگري بود به طوري که بعضي او را سنديكاليست مي‌دانستند. شوراها را مركز اصلي انقلاب مي دانست و معتقد بود که حزب به تنهايي نمي‌تواند جلوي نفوذ فاشيسم را بگيرد، و نقش شوراها را برجسته مي دانست، و آنها را مظهر واقعي جنبش سوسياليستي مي دانست که حزب بايد در حاشيه آن عمل كند.

 او به فلسفه كروچه فيلسوف هگل گراي ايتاليا گرايش داشت، و تأكيد آن بر شرايط روحي و فكري انقلاب زياد بود و عقيده داشت که مقدمه هر انقلابي تدارك و نفوذ فرهنگي و انتقادي و نشر انديشه‌ها و عقايد است؛ انقلاب فرانسه با فعاليت فكري آغاز شد، بهمين سان انقلاب سوسياليستي نيازمند تدارك فرهنگي و فكري نه صرفاً سياسي و نظامي است. سازمان‌ها و شوراهاي كارگري وظيفه تدارك فرهنگي را بر عهده دارند، تداركي که مي گفت در انقلاب روسيه نبوده است، ولي در مقابل كائوتسكي از انقلاب روسيه دفاع مي‌كرد. وي عقيده داشت که قدرت سياسي بايد به شوراها منتقل شود تا از ديكتاتوري اقليت در روسيه پرهيز شود؛ به نظر او حزب و اتحاديه كارگري محصول جامعه سرمايه داري و بورژوايي نمي‌توانند اركان سوسياليسم باشند ولي شوراها و سازمانهاي توليدكنندگان عناصر ذاتاً سوسياليستي مي باشند بطوريکه نطفه دولت سوسياليستي آينده از شوراي كارگري شکل مي گيرد. گرامشي همچنين حزب را وسيله اي ضروري اما خطرناك از نظر قبضه قدرت مي دانست.

گرامشي از نظر فلسفي همانند ماركس كه فلسفه هگل را وارونه كرده بود مي‌خواست فلسفه كروچه را واژگون سازد و از آن طريق به ماترياليسم واقعي دست يابد. يعني بازسازي و از نو زنده كردن ماركسيسم و رهايي بخشيدن از خصلت عاميانه و سياست زده جاري آن، انحراف ماركسيسم به نظر گرامشي از جايي شروع شد كه لنين با تأكيد بر عمل و سازماندهي و انقلاب مجبور به ساده سازي مارکسيسم شد، بنابراين از نظر گرامشي لنينيسم تا اندازه زيادي مسئول عاميانه سازي مارکسيسم بود و معتقد بود که لنين ميراث فلسفي ماركس را به نگرش پراگماتيستي تبديل كرده است. عمل سياسي به نظر گرامشي نيازمند ايدآليسم فلسفي است در حاليكه لنينيسم به عنوان نگرشي ساده انگار عمق تكليف فلسفي و فرهنگي را درنمي يابد.

سياست از نظر گرامشي همواره داراي بعدي فلسفي خواهد بود و به ويژه وقوع هر انقلاب نيازمند آمادگي و تدارك فلسفي است، و كسب آزادي از طريق تاكتيك‌هاي قبضه كردن قدرت سياسي به وسيله اقليتي انقلابي به شيوه‌اي كه لنينيست‌ها در نظر داشته اند، ممكن نيست. گرامشي معتقد بود که هر انقلابي با انقلاب در انديشه‌ها و اخلاق در سطح توده‌ها آغاز مي‌گردد، از ديدگاه او، تحقق انقلاب مستلزم تحول در جهان بيني و پيدايش نظام فكري و اخلاق نويني است، از اين رو انقلاب اساساً تكليفي فلسفي است. بنابراين مارکسيسم به نظر گرامشي بايد به عنوان جنبش رفرماسيون جديد ظاهر شود نه به عنوان تاكتيك و استراتژي انقلاب سياسي. با اين حال تأكيد گرامشي بر عنصر فلسفه و فرهنگ و ايدئولوژي در انقلاب اصلاً به معني نفي ضرورت عمل سياسي تحت رهبري حزب سازمان يافته نبود، اما خطر اين است كه ممكن است حزب به عنوان ابزار قبضه كردن قدرت به 'بوروكراسي بناپارتيستي" متمركزي تبديل شود. همچنين گرامشي درباره حدودي كه حزب مي‌تواند پيشاپيش جنبش توده‌اي حركت كند و علائق راستين و درازمدت توده‌ها را در مقابل علايق كاذب و كوتاه مدت آنها تعيين نمايد، ترديد داشت، بهرحال حزب ابزار جنبش توده‌اي است و فلسفه آن جنبش را به عمل پيوند مي‌دهد. از اين رو به نظر گرامشي قبضه شدن  قدرت سياسي به وسيله لنين "حادثه‌اي فلسفي" بوده است زيرا سر آغاز عملي ساختن مارکسيسم به عنوان فلسفه محسوب مي‌شود. در حقيقت هر فلسفه‌اي نوعي سياست است و به حزب خاص خود نياز دارد.

به طوركلي در انديشه گرامشي به روبنا اصالت و اهميت بسياري داده شده است و قوانين عيني تاريخي به درجه دوم اهميت تنزل يافته است. دترمينيسم و اكونوميسم در انديشه گرامشي مالاً جايي ندارد، مارکسيسم ايده آليستي و فلسفي گرامشي در حقيقت خالي از هرگونه بنياد ماترياليستي است و مواد تشكيل دهنده آن ايدئولوژي توده اي، فلسفه ايده آليستي و سازمان سياسي حزب است، گرامشي آشكارا بر آن بود كه بايد عناصر ماترياليستي و رِآليستي مارکسيسم را زدود و از آن ايده آليسمي انقلابي و تاريخي ساخت، قواعد عيني و وجه پوزيتيويستي و فراتاريخي يا علمي انديشه ماركس در نگرش گرامشي جاي خود را به تاريخ گرايي محض مي‌دهد. از ديدگاه تاريخ گراي گرامشي واقعيت اجتماعي صرفاً محصول ذهنيت تاريخي يك طبقه اجتماعي است و از اين رو سخن گفتن از قوانين عيني در تاريخ بي معناست. به نظر او براي از ميان برداشتن سلطه سرمايه داري، نخست بايد در درون نهادهاي فرهنگي و فكري جامعه مدني رخنه كرد.

برخلاف آنچه ماركس در آخرين تز خود درباره فويرباخ در مورد پايان كار فلسفه گفته است، وظيفه فلسفه هنوز پايان نيافته است، شايد روزي در آينده، در جامعه كاملاً عقلاني شده، كل فلسفه ناپديد گردد. اما در دنياي واقعي ديكتاتوري هاي سرمايه دارانه، تنها مبارزه واقعي ميان فلسفه انقلابي و فلسفه ارتجاعي رخ مي‌نمايد. مارکسيسم نيز تنها وقتي كه به عنوان فلسفه حيات مورد پذيرش قرار گيرد، به صورت جنبشي توده‌اي درمي آيد و تحول از حوزه "روح" آغاز مي‌شود.

در حقيقت گرامشي در واكنش به گسترش جنبش و ايدئولوژي فاشيستي، در انديشه تبديل مارکسيسم به فلسفه يا ايدئولوژي بود.

لینک
جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦ - امیر

   یادی از سال های دور   

برای هر ستاره ای که ناگهان
در آسمان
غروب می کند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خیال آن که آسمان
همیشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است

 

 

 

 

 

 

 

دست مزن ! چشم ببستم دو دست

 

 

راه مرو! چشم دو پایم شکست

 

 

حرف نزن! قطع نمودم سخن

 

 

نطق مکن! چشم ببستم دهن

 

 

هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن

 

 

خواهش نافهمی انسان مکن

 

 

لال شوم٬ کور شوم٬ کر شوم

 

 

لیک محال است که من خر شوم!

لینک
یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦ - امیر

   بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری   

صمد بهرنگی

 

خواننده ي عزيز،        
قصه ي « خواب و بيداري» را به خاطر اين ننوشته ام كه براي تو سرمشقي باشد. قصدم اين است كه بچه هاي هموطن خود را بهتر بشناسي و فكر كني كه چاره ي درد آنها چيست؟

اگر بخواهم همه ي آنچه را كه در تهران بر سرم آمد بنويسم چند كتاب مي شود و شايد هم همه را خسته كند. از اين رو فقط بيست و چهار ساعت آخر را شرح مي دهم كه فكر مي كنم خسته كننده هم نباشد. البته ناچارم اين را هم بگويم كه چطور شد من و پدرم به تهران آمديم:
چند ماهي بود كه پدرم بيكار بود. عاقبت مادرم و خواهرم و برادرهايم را در شهر خودمان گذاشت و دست من را گرفت و آمديم به تهران. چند نفر از آشنايان و همشهري ها قبلا به تهران‌آمده بودند و توانسته بودند كار پيدا كنند. ما هم به هواي آنها آمديم. مثلا يكي از آشنايان دكه ي يخفروشي داشت. يكي ديگر رخت و لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. يكي ديگر پرتقال فروش بود. پدر من هم يك چرخ دستي گير آورد و دستفروش شد. پياز و سيب زميني و خيار و اين جور چيزها دوره مي گرداند. يك لقمه نان خودمان مي خورديم و يك لقمه هم مي فرستاديم پيش مادرم. من هم گاهي همراه پدرم دوره مي گشتم و گاهي تنها توي خيابان ها پرسه مي زدم و فقط شب ها پيش پدرم بر مي گشتم. گاهي هم آدامس بسته يك قران يا فال حافظ و اين ها مي فروختم.
حالا بياييم بر سر اصل مطلب:
آن شب من بودم، قاسم بود، پسر زيور بليت فروش بود، احمد حسين بود و دو تاي ديگر بودند كه يك ساعت پيش روي سكوي بانك با ما دوست شده بودند.
ما چهار تا نشسته بوديم روي سكوي بانك و مي گفتيم كه كجا برويم تاس بازي كنيم كه آن ها آمدند نشستند پهلوي ما. هر دو بزرگتر از ما بودند. يكي يك چشمش كور بود. آن ديگري كفش نو سياهي به پايش بود اما استخوان چرك يكي از زانوهايش از سوراخ شلوارش بيرون زده بود و سر و وضعش بدتر از ما بود.
ما چهار تا بنا كرديم به نگاه هاي دزدكي به كفش ها كردن. بعد نگاه كرديم به صورت هم. با نگاه به همديگر گفتيم كه آهاي بچه ها مواظب باشيد كه با يك دزد كفش طرفيم. يارو كه ملتفت نگاه هاي ما شد گفت: چيه؟ مگر كفش نديده ايد؟
رفيقش گفت: ولشان كن محمود. مگر نمي بيني ناف و كون همه شان بيرون افتاده؟ اين بيچاره ها كفش كجا ديده بودند.
محمود گفت: مرا باش كه پاهاي برهنه شان را مي بينم باز دارم ازشان مي پرسم كه مگر كفش به پايشان نديده اند.
رفيقش كه يك چشمش كور بود گفت: همه كه مثل تو باباي اعيان ندارند كه مثل ريگ پول بريزند براي بچه شان كفش نو بخرند.
بعد هر دوشان غش غش زدند زير خنده. ما چهار تا پاك درمانده بوديم. احمد حسين نگاه كرد به پسر زيور. بعد دوتايي نگاه كردند به قاسم. بعد سه تايي نگاه كردند به من: چكار بكنيم؟ شر راه بيندازيم يا بگذاريم هرهر بخندند و دستمان بيندازند؟
من بلند بلند به محمود گفتم: تو دزدي!.. تو كفش ها را دزديده يي!..
كه هر دو پقي زدند زير خنده. چشم كوره با آرنج مي زد به پهلوي آن يكي و هي مي گفت: نگفتم محمود؟.. ها ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
ماشين هاي سواري رنگارنگي كنار خيابان توقف كرده بودند و چنان كيپ هم قرار گرفته بودند كه انگار ديواري از آهن جلو روي ما كشيده بودند. ماشين سواري قرمزي كه درست جلو روي من بود حركت كرد و سوراخي پيدا شد كه وسط خيابان را ببينم.
ماشين هاي جوراجوري از تاكسي و سواري و اتوبوس وسط خيابان را پر كرده بودند و به كندي و كيپ هم حركت مي كردند و سر و صدا راه مي انداختند. انگار يكديگر را هل مي دادند جلو مي رفتند و به سر يكديگر داد مي زدند. به نظر من تهران شلوغ ترين نقطه ي دنياست و اين خيابان شلوغ ترين نقطه ي تهران.
چشم كوره و رفيقش محمود كم مانده بود از خنده غش بكنند. من خدا خدا مي كردم كه دعوامان بشود. فحش تازه اي ياد گرفته بودم و مي خواستم هر جور شده، بيجا هم كه شده، به يكي بدهم. به خودم مي گفتم كاش محمود بيخ گوش من بزند آنوقت من عصباني مي شوم و بهش مي گويم: « دست روي من بلند مي كني؟ حالا مي آيم خايه هايت را با چاقو مي برم، همين من!» با اين نيت يقه ي محمود را كه پهلويم نشسته بود چسبيدم و گفتم: اگر دزد نيستي پس بگو كفش ها را كي برايت خريده؟
اين دفعه خنده قطع شد. محمود دست من را به تندي دور كرد و گفت: بنشين سر جايت، بچه. هيچ معني حرفت را مي فهمي؟
چشم كوره خودش را به وسط انداخت و نگذاشت دعوا دربگيرد. گفت: ولش كن محمود. اين وقت شب ديگر نمي خواهد دعوا راه بيندازي. بگذار مزه ي خنده را توي دهنمان داشته باشيم.
ما چهار تا خيال دعوا و كتك كاري داشتيم اما محمود و چشم كوره راستي راستي دلشان مي خواست تفريح كنند و بخندند.
محمود به من گفت: داداش، ما امشب خيال دعوا نداريم. اگر شما دلتان دعوا مي خواهد بگذاريم براي فردا شب.
چشم كوره گفت: امشب، ما مي خواهيم همچين يك كمي بگو بخند كنيم. خوب؟
من گفتم: باشد.
ماشين سواري براقي آمد روبروي ما كنار خيابان ايستاد و جاي خالي را پر كرد. آقا و خانمي جوان و يك توله سگ سفيد و براق از آن پياده شدند. پسر بچه درست همقد احمد حسين بود و شلوار كوتاه و جوراب سفيد و كفش روباز دو رنگ داشت و موهاي شانه خورده و روغن زده داشت. در يك دست عينك سفيدي داشت و با دست ديگر دست پدرش را گرفته بود. زنجير توله سگ در دست خانم بود كه بازوها و پاهاي لخت و كفش پاشنه بلند داشت و از كنار ما گذشت عطر خوشايندي به بيني هايمان خورد. قاسم پوسته يي از زير پايش برداشت و محكم زد پس گردن پسرك. پسرك برگشت نگاهي به ما كرد و گفت: ولگردها!..
احمد حسين با خشم گفت: برو گم شو، بچه ننه!..
من فرصت يافتم و گفتم: حالا مي آيم خايه هايت را با چاقو مي برم.
بچه ها همه يك دفعه زدند زير خنده. پدر دست پسرك را كشيد و داخل هتلي شدند كه چند متر آن طرفتر بود.
باز همه ي چشم ها برگشت به طرف كفش هاي نو محمود. محمود دوستانه گفت: كفش براي من زياد هم مهم نيست. اگر مي خواهيد مال شما باشد.
بعد رو كرد به احمد حسين و گفت: بيا كوچولو. بيا كفش ها را درآر به پايت كن.
احمد حسين با شك نگاهي به پاهاي محمود انداخت و جنب نخورد. محمود گفت: چرا وايستادي نگاه مي كني؟ كفش نو نمي خواهي؟ د بيا بگير.
اين دفعه احمد حسين از جا بلند شد و رفت روبروي محمود خم شد كه كفش هايش را در بياورد. ما سه تا نگاه مي كرديم و چيزي نمي گفتيم. احمد حسين پاي محمود را محكم گرفت و كشيد اما دست هايش ليز خوردند و به پشت بر پياده رو افتاد. محمود و چشم كوره زدند زير خنده طوري كه من به خودم گفتم همين حالا شكمشان درد مي گيرد. دست هاي احمد حسين سياه شده بود. چشم كوره هي مي زد به پهلوي محمود و مي گفت: نگفتم محمود؟.. هاها...ها!.. نگفتم؟.. هه...هه...هه!..
جاي انگشتان ليز خورده ي احمد حسين روي پاي محمود ديده مي شد. ما سه تا تازه ملتفت شديم كه حقه را خورده ايم. خنده ي آن دو رفيق حقه باز به ما هم سرايت كرد. ما هم زديم زير خنده. احمد حسين هم كه ناراحت از زير پاي مردم بلند شده بود، مدتي ما را نگاه كرد بعد او هم زد زير خنده. حالا نخند كي بخند! جماعت پياده رو ما را نگاه مي كردند و مي گذشتند. من خم شدم و پاي محمود را از نزديك نگاه كردم. كفش كجا بود! محمود فقط پاهايش را رنگ كرده بود به طوري كه آدم خيال مي كرد كفش نو سياهي پوشيده. عجب حقه يي بود!
***
محمود گفت كه شش نفره تاس بازي كنيم.
من چهار هزار داشتم. قاسم نگفت چقدر پول دارد. آن دو تا رفيق پنج هزار داشتند. پسر زيور بليت فروش يك تومان داشت. احمد حسين اصلا پول نداشت. كمي پايين تر مغازه يي بسته بود. رفتيم آنجا و جلو مغازه بنا كرديم به تاس ريختن. براي شروع بازي پشك انداختيم. پشك اول به پسر زيور افتاد. تاس ريخت. پنج آورد. بعد نوبت قاسم بود. تاس ريخت، شش آورد. يك قران از پسر زيور گرفت. بعد دوباره تاس ريخت، دو آورد. تاس را داد به محمود. محمود چهار آورد. دو قران از قاسم گرفت و با شادي دست هايش را بهم زد و گفت: بركت بابا! بختمان گفت.
اين جوري دو به دو تاس مي ريختيم و بازي مي كرديم.
دو تا جوان شيك پوش از دست راست مي آمدند. احمد حسين جلو دويد و التماس كرد: يك قران... آقا يك قران بده... ترا خدا!..
يكي از مردها احمد حسين را با دست زد و دور كرد. احمد حسين دويد و جلوشان را گرفت و التماس كرد: آقا يك قران بده... يك قران كه چيزي نيست... ترا خدا...
از جلو ما كه رد مي شدند، مرد جوان پس گردن احمد حسين را گرفت و بلندش كرد و روي شكمش گذاشت روي نرده ي كنار خيابان. سر احمد حسين به طرف وسط خيابان آويزان بود و پاهايش به طرف پياده رو. احمد حسين دست و پا زد تا پاهاش به زمين رسيد و همانجا لب جو ايستاد. دو تا دختر جوان با يك پسر جوان خنده كنان از دست چپ مي آمدند. دخترها پيراهن كوتاه خوشرنگي پوشيده بودند و در دو طرف پسر راه مي رفتند. احمد حسين جلو دويد و به يكي از دخترها التماس كرد: خانم ترا خدا يك قران بده... گرسنه ام... يك قران كه چيزي نيست... ترا خدا!.. خانم يك قران!..
دختر اعتنايي نكرد. احمد حسين باز التماس كرد. دختر پولي از كيفش درآورد گذاشت به كف دست احمد حسين. احمد حسين با شادي برگشت پيش ما و گفت: من هم مي ريزم.
پسر زيور گفت: پولت كو؟
احمد حسين مشتش را باز كرد نشان داد. يك سكه ي دو هزاري كف دستش بود.
قاسم گفت: باز هم گدايي كردي؟
و خواست احمد حسين را بزند كه محمود دستش را گرفت و نگذاشت. احمد حسين چيزي نگفت. براي خودش جا باز كرد و نشست. من بلند شدم و گفتم: من با گداها تاس نمي ريزم.
حالا من يك قران بيشتر پول نداشتم. سه هزار از چهار هزارم را باخته بودم. محمود هم كه خيلي بد آورده بود گفت: تاس بازي ديگر بس است. بيخ ديواري بازي مي كنيم.
قاسم به من گفت: لطيف، باز با اين حرف هايت بازي را به هم نزن.
بعد به همه گفت: كي مي ريزد؟
چشم كوره گفت: خودت تنهايي بريز. ما بيخ ديواري بازي مي كنيم.
پسر زيور به قاسم اشاره كرد و گفت: تاس بازي با اين فايده اي ندارد. همه ش پنج و شش مي آورد. شير يا خط بازي مي كنيم.
احمد حسين گفت: باشد.
محمود گفت: نه. بيخ ديواري.
خيابان داشت خلوت مي شد. چند تا از مغازه هاي روبرويي بسته شده بود. براي شروع بازي هر كدام يك سكه ي يك قراني را از لب جو تا بيخ ديوار انداختيم. هنوز سكه ها بيخ ديوار بود كه احمد حسين داد زد: آژان!..
آژان باتون به دست در دو سه قدمي ما بود. من و احمد حسين و چشم كوره در رفتيم. محمود و پسر زيور هم پشت سر ما در رفتند. قاسم خواست پول ها را از بيخ ديوار جمع كند كه آژان سر رسيد. قاسم از ضربت باتون فريادي كشيد و پا به دو گذاشت. آژان پشت سرش داد زد: ولگردهاي قمارباز!.. مگر شما خانه و زندگي نداريد؟ مگر پدر و مادر نداريد؟
بعد خم شد يك قراني ها را جمع كرد و راه افتاد.
از چهار راه كه رد شدم ديدم تنها مانده ام. چلوكبابي آن بر خيابان بسته بود. دير كرده بودم. هر وقت شاگرد چلوكبابي در آهني را تا نصف پايين مي كشيد، وقتش بود كه پيش پدرم برگردم. از خيابان ها و چهارراه ها به تندي مي گذشتم و به خودم مي گفتم: «حالا ديگر پدرم گرفته خوابيده. كاشكي منتظر من بنشيند... حالا ديگر حتماً گرفته خوابيده.» بعد باز به خودم گفتم: «مغازه ي اسباب بازي فروشي چي؟ آن هم بسته است ديگر. اين وقت شب كي حوصله ي اسباب بازي خريدن دارد؟.. لابد حالا شتر من را هم چپانده اند توي مغازه و در مغازه را هم بسته اند و رفته اند... كاشكي مي توانستم با شترم حرف بزنم. مي ترسم يادش برود كه ديشب چه قراري گذاشتيم. اگر پيشم نيايد؟.. نه. حتماً مي آيد. خودش گفت كه فردا شب مي آيم سوارم مي شوي مي رويم تهران را مي گرديم. شتر سواري هم كيف دارد آ!..»
ناگهان صداي ترمزي بلند شد و من به هوا پرت شدم به طوري كه فكر كردم ديگر تشريف ها را برده ام. به زمين كه افتادم فهميدم وسط خيابان با يك سواري تصادف كرده ام اما چيزيم نشده. داشتم مچ دستم را مالش مي دادم كه يكي سرش را از ماشين درآورد و داد زد: د گم شو از جلو ماشين!.. مجسمه كه نيستي.
من ناگهان به خود آمدم. پيرزن بزك كرده يي پشت فرمان نشسته بود سگ گنده يي هم پهلويش چمباتمه زده بود بيرون را مي پاييد. قلاده ي گردن سگ برق برق مي زد. يك دفعه حالم طوري شد كه خيال كردم اگر همين حالا كاري نكنم، مثلا اگر شيشه ي ماشين را نشكنم، از زور عصباني بودن خواهم تركيد و هيچ وقت نخواهم توانست از سر جام تكان بخورم.
پيرزن يكي دو دفعه بوق زد و دوباره گفت: مگر كري بچه؟ گم شو از جلو ماشين!..
يكي دو تا ماشين ديگر آمدند و از بغل ما رد شدند. پيرزن سرش را درآورد و خواست چيزي بگويد كه من تف گنده يي به صورتش انداختم و چند تا فحش بارش كردم و تند از آنجا دور شدم.
كمي كه راه رفتم، نشستم روي سكوي مغازه ي بسته يي. دلم تاپ تاپ مي زد.
مغازه در آهني سوراخ سوراخي داشت. داخل مغازه روشن بود. كفش هاي جوراجوري پشت شيشه گذاشته بودند. روزي پدرم مي گفت كه ما حتي با پول ده روزمان هم نمي توانيم يك جفت از اين كفش ها بخريم.
سرم را به در وا دادم و پاهايم را دراز كردم. مچ دستم هنوز درد مي كرد، دلم مالش مي رفت، يادم آمد كه هنوز نان نخورده ام. به خودم گفتم: «امشب هم بايد گرسنه بخوابم. كاشكي پدرم چيزي برايم گذاشته باشد...» ناگهان يادم آمد كه امشب شترم خواهد آمد من را سوار كند ببرد به گردش. از جا پريدم و تند راه افتادم. مغازه ي اسباب بازي فروشي بسته بود اما سر و صداي اسباب بازي ها از پشت در آهني به گوش مي رسيد. قطار باري تلق تلوق مي كرد و سوت مي كشيد. خرس گنده ي سياه انگار نشسته بود پشت مسلسل و هي گلوله در مي كرد و عروسك هاي خوشگل و ملوس را مي ترساند. ميمون ها از گوشه يي به گوشه ي ديگر جست مي زدند و گاهي هم از دم شتر آويزان مي شدند كه شتر دادش درمي آمد و بد و بيراه مي گفت. خر درازگوش دندان هايش را به هم مي ساييد و عرعر مي كرد و بچه خرس ها و عروسك ها را به پشتش سوار مي كرد و شلنگ انداز دور بر مي داشت. شتر گوش به تيك تيك ساعت ديواري خوابانيده بود. انگار وعده يي به كسي داده باشد. هواپيماها و هليكوپترها توي هوا گشت مي زدند. لاك پشت ها توي لاكشان چرت مي زدند. ماده سگ ها بچه هايشان را شير مي دادند. گربه از زير سبد دزدكي تخم مرغ در مي آورد. خرگوش ها با تعجب شكارچي قفسه ي روبرو را نگاه مي كردند. ميمون سياه ساز دهني من را كه هميشه پشت شيشه بود، روي لب هاي كلفتش مي ماليد و صداهاي قشنگ جوراجوري از آن درمي آورد. اتوبوس ها و سواري ها عروسك ها را سوار كرده بودند و مي گشتند. تانك ها و تفنگ ها و تپانچه ها و مسلسل ها تند تند گلوله در مي كردند. بچه خرگوش هاي سفيد زردك هاي گنده يي را با دست گرفته مي جويدند در حالي كه نيششان تا بناگوش باز شده بود. مهمتر از همه شتر خود من بود كه اگر مي خواست حركتي بكند همه چيز را در هم مي ريخت. آنقدر گنده بود كه ديگر پشت شيشه جا نمي گرفت و تمام روز لب پياده رو مي ايستاد و مردم را تماشا مي كرد. حالا هم ايستاده بود وسط مغازه و زنگ گردنش را جرينگ جرينگ به صدا در مي آورد، سقز مي جويد و گوش به تيك تيك ساعت خوابانيده بود. يك رديف بچه شتر سفيد مو از توي قفسه هي داد مي زدند: ننه، اگر به خيابان بروي ما هم با تو مي آييم، خوب؟
خواستم با شتر دو كلمه حرف زده باشم اما هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيد. ناچار چند لگد به در زدم بلكه ديگران ساكت شوند اما در همين موقع كسي گوشم را گرفت و گفت مگر ديوانه شده يي بچه؟ بيا برو بخواب.
ديگر جاي ايستادن نبود. خودم را از دست آژان خلاص كردم و پا به دو گذاشتم كه بيشتر از اين دير نكنم.
وقتي پيش پدرم رسيدم، خيابان ها همه ساكت و خلوت بود. تك و توكي تاكسي مي آمد رد مي شد. پدرم روي چرخ دستيش خوابيده بود به طوري كه اگر مي خواستم من هم روي چرخ بخوابم، مجبور بودم او را بيدار كنم كه پاهايش را كنار بكشد و جا بدهد. غير از چرخ دستي ما چرخ هاي ديگري هم لب جو يا كنار ديوار بودند كه كساني رويشان خوابيده بودند. چند نفري هم كنار ديوار همينجوري روي زمين به خواب رفته بودند. اينجا چهار راهي بود و يكي از همشهري هاي ما در همين جا دكه ي يخفروشي داشت. سر پا خوابم مي گرفت. پاي چرخ دستيمان افتادم خوابيدم.
***
جرينگ!.. جرينگ!.. جرينگ!..
- آهاي لطيف كجايي؟ لطيف چرا جواب نمي دهي؟ چرا نمي آيي برويم بگرديم.
جرينگ!.. جرينگ!.. جرينگ!..
- لطيف جان، صدايم را مي شنوي؟ من شترم. آمدم برويم بگرديم د بيا سوار شو برويم.
شتر كه زير ايوان رسيد من از رختخوابم درآمدم و از آن بالا پريدم و افتادم به پشت او و خنده كنان گفتم: من كه نشسته ام پشت تو ديگر چرا داد مي زني؟
شتر از ديدن من خوشحال شد و كمي سقز به دهانش گذاشت وكمي هم به من داد و راه افتاديم. كمي راه رفته بوديم كه شتر گفت: ساز دهنيت را هم آورده ام. بگير بزن گوش كنيم.
من ساز دهني قشنگم را از شتر گرفتم و بنا كردم محكم در آن دميدن. شتر هم با جرينگ جرينگ زنگ هاي بزرگ و كوچكش با ساز من همراهي مي كرد.
شتر سرش را به طرف من برگرداند و گفت: لطيف، شام خورده يي؟
من گفتم: نه. پول نداشتم.
شتر گفت: پس اول برويم شام بخوريم.
در همين موقع خرگوش سفيد از بالاي درختي پايين پريد و گفت: شتر جان، امشب شام را در ويلا مي خوريم. من مي روم ديگران را خبر كنم. شما خودتان برويد.
خرگوش ته زردكي را كه تا حالا مي جويد، توي جوي آب انداخت و جست زنان از ما دور شد.
شتر گفت: مي داني ويلا يعني چه؟
من گفتم: به نظرم يعني ييلاق.
شتر گفت: ييلاق كه نه. آدم هاي ميليونر در جاهاي خوش آب و هوا براي خودشان كاخ ها و خانه هاي مجللي درست مي كنند كه هر وقت عشقشان كشيد بروند آنجا استراحت و تفريح كنند. اين خانه ها را مي گويند ويلا. البته ويلاها استخر و فواره و باغ و باغچه هاي بزرگ و پرگلي هم دارند. يك دسته باغبان و آشپز و نوكر و كلفت هم دارند. بعضي از ميليونرها چند تا ويلا هم در كشورهاي خارج دارند. مثلا در سويس و فرانسه. حالا ما مي رويم به يكي از ويلاهاي شمال تهران كه گرماي تابستان را از تنمان درآوريم.
شتر اين را گفت و انگار پر در آورده باشد، مثل پرنده ها به هوا بلند شد. زير پايمان خانه هاي زيبا و تميزي قرار داشت. بوي دود و كثافت هم در هوا نبود. خانه ها و كوچه ها طوري بودند كه من خيال كردم دارم فيلم تماشا مي كنم. عاقبت به شتر گفتم: شتر، نكند از تهران خارج شده باشيم!
شتر گفت: چطور شد به اين فكر افتادي؟
من گفتم: آخر اين طرف ها اصلا بوي دود و كثافت نيست. خانه ها همه اش بزرگ، مثل دسته گل هستند.
شتر خنديد و گفت: حق داري لطيف جان. تهران دو قسمت دارد و هر قسمتش براي خودش چيز ديگري است. جنوب و شمال: جنوب پر از دود و كثافت و گرد و غبار است اما شمال تميز است. زيرا همه ي اتوبوس هاي قراضه در آن طرف ها كار مي كنند. همه ي كوره هاي آجرپزي در آن طرف هاست. همه ي ديزل ها و باري ها از آن برها رفت و آمد مي كنند. خيلي از كوچه و خيابانهاي جنوب خاكي است، همه ي آب هاي كثيف و گنديده ي جوهاي شمال به جنوب سرازير مي شود. خلاصه. جنوب محله ي آدم هاي بي چيز و گرسنه است و شمال محله ي اعيان و پولدارها. تو هيچ در «حصيرآباد» و «نازي آباد» و «خيابان حاج عبدالمحمود» ساختمان هاي ده طبقه ي مرمري ديده يي؟ اين ساختمان هاي بلند هستند كه پايينشان مغازه هاي اعياني قراردارند و مشتري هايشان سواري هاي لوكس و سگهاي چند هزار توماني دارند.
من گفتم: در طرف هاي جنوب همچنين چيزهايي ديده نمي شود. در آنجا كسي سواري ندارد اما خيلي ها چرخ دستي دارند و توي زاغه مي خوابند.
چنان گرسنه بودم كه حس مي كردم ته دلم دارد سوراخ مي شود.
زير پايمان باغ بزرگي بود پر از چراغهاي رنگارنگ، خنك و پر طراوت و پر گل و درخت. عمارت بزرگي مثل يك دسته گل در وسط قرار داشت و چند متر آن طرفتر استخر بزرگي با آب زلال و ماهي هاي قرمز و دور و برش ميز و صندلي و گل و شكوفه. روي ميزها يك عالمه غذاهاي رنگارنگ چيده شده بود كه بويشان آدم را مست مي كرد.
شتر گفت: برويم پايين. شام حاضر است.
من گفتم: پس صاحب باغ كجاست؟
شتر گفت: فكر او را نكن. در زيرزمين دست بسته افتاده و خوابيده.
شتر روي كاشي هاي رنگين لب استخر نشست و من جست زدم و پايين آمدم. خرگوش حاضر بود. دست من را گرفت و برد نشاند سر يكي از ميزها. كمي بعد سر مهمان ها باز شد. عروسك ها با ماشين هاي سواري، عده يي با هواپيما و هليكوپتر، الاغ شلنگ انداز، لاك پشت ها آويزان از دم بچه شترها، ميمون ها جست زنان و معلق زنان و خرگوش ها دوان دوان سر رسيدند. مهماني عجيب و پر سر و صدايي بود با غذاهايي كه تنها بوي آن ها دهان آدم را آب مي انداخت. بوقلمون هاي سرخ شده، جوجه كباب، بره كباب، پلوها و خورش ها ي جوراجور و خيلي خيلي غذاهاي ديگر كه من نمي توانستم بفهمم چه غذاهايي هستند. ميوه هم از هر چه دلت بخواهد، فراوان بود. زير دست و پا ريخته بود.
شتر در آن سر استخر ايستاد و با اشاره ي سر و گردن همه را ساكت كرد و گفت: همه از كوچك و بزرگ خوش آمده ايد، صفا آورده ايد. اما مي خواستم از شما بپرسم آيا مي دانيد به خاطر كي و چرا همچنين مهماني پرخرجي راه انداخته ايم؟
الاغ گفت: به خاطر لطيف. مي خواستيم او هم يك شكم غذاي حسابي بخورد. حسرت به دلش نماند.
خرس پشت مسلسل گفت: آخر لطيف اينقدر مي آيد ما را تماشا مي كند كه ما همه مان او را دوست داريم.
پلنگ گفت: آري ديگر. همانطور كه لطيف دلش مي خواهد ما مال او باشيم، ما هم دلمان مي خواهد مال او باشيم.
شير گفت: آري. بچه هاي ميليونر خيلي زود از ما سير مي شوند. پدرهايشان هر روز اسباب بازي هاي تازه يي برايشان مي خرند آنوقت اين ها يكي دو دفعه كه با ما بازي كردند، دلشان زده مي شود و ديگر ما را به بازي نمي گيرند و ولمان مي كنند كه بمانيم بپوسيم و از بين برويم.
من به حرف آمدم گفتم: اگر شما هر كدامتان مال من باشيد، قول مي دهم كه هيچوقت ازتان سير نشوم. هميشه با شما بازي مي كنم و تنهايتان نمي گذارم.
اسباب بازي ها يكصدا گفتند: مي دانيم. ما تو را خوب مي شناسيم. اما ما نمي توانيم مال تو باشيم. ما را خيلي گران مي فروشند.
بعد يكيشان گفت: من فكر نمي كنم حتي درآمد يك ماه پدر تو براي خريدن يكي از ماها كفايت بكند.
شتر باز همه را ساكت كرد و گفت: برگرديم بر سر مطلب. حرف هاي همه ي شما درست است ولي ما مهماني امشب را به خاطر چيز بسيار مهمي راه انداختيم كه شما به آن اشاره نكرديد.
من باز به حرف آمدم گفتم: من خودم مي دانم چرا من را به اينجا آورديد. شما خواستيد به من بگوييد كه ببين همه ي مردم مثل تو و پدرت گرسنه كنار خيابان نمي خوابند.
چند زن و مرد دور ميزي نشسته بودند و تند تند غذا مي خوردند. معلوم بود كه نوكر و كلفت هاي خانه بودند. من هم بنا كردم به خوردن اما انگار ته دلم سوراخ بود كه هر چه مي خوردم سير نمي شدم و شكمم مرتب قار و قور مي كرد. مثل آن وقت هايي كه خيلي گرسنه باشم. فكر كردم كه نكند دارم خواب مي بينم كه سير نمي شوم؟ دستي به چشم هايم كشيدم. هر دو قشنگ باز بودند. به خودم گفتم: «من خوابم؟ نه كه نيستم. آدم كه به خواب مي رود ديگر چشم هايش باز نيست و جايي را نمي بيند. پس چرا سير نمي شوم؟ چرا دارم خيال مي كنم دلم مالش مي رود؟»
حالا داشتم دور عمارت مي گشتم و به ديوارهاي آن و به سنگ هاي قيمتي ديوارها دست مي كشيدم. نمي دانم از كجا گرد و خاك مي آمد و يك راست مي خورد به صورت من. حالا توي زيرزمين بودم كه خيال مي كردم گرد و خاك از آنجاست. در اولين پله گرد و خاك چنان توي بيني و دهنم تپيد كه عطسه ام گرفت: هاپ ش!..
***
به خودم گفتم: چي شده؟ من كجام؟
جاروي سپور درست از جلو صورتم رد شد و گرد و خاك پياده رو را به صورتم زد.
به خودم گفتم: چي شده؟ من كجام؟ نكند خواب مي بينم؟
اما خواب نبودم. چرخ دستي پدرم را ديدم بعد هم سر و صداي تاكسي ها را شنيدم بعد هم در تاريك روشن صبح چشمم به ساختمانهاي اطراف چهار راه افتاد. پس خواب نبودم. سپور حالا از جلوي من رد شده بود اما همچنان گرد و غبار راه مي انداخت و پياده رو را خط خطي مي كرد و جلو مي رفت.
به خودم گفتم: پس همه ي آن ها را خواب ديدم؟ نه!.. آري ديگر خواب ديدم. نه!.. نه!.. نه..
سپور برگشت و من را نگاه كرد. پدرم از روي چرخ خم شد و گفت: لطيف، خوابي؟
من گفتم: نه!.. نه!..
پدرم گفت: خواب نيستي چرا ديگر داد مي زني؟ بيا بالا پهلوي خودم.
رفتم بالا. پدرم بازويش را زير سرم گذاشت اما من خوابم نمي برد. دلم مالش مي رفت. شكمم درست به تخته ي پشتم چسبيده بود. پدرم ديد كه خوابم نمي برد گفت: شب دير كردي. من هم خسته بودم زود خوابيدم.
گفتم: دو تا سواري تصادف كرده بودند وايستادم تماشا كنم دير كردم.
بعد گفتم: پدر. شتر مي تواند حرف بزند و بپرد...
پدرم گفت: نه كه نمي تواند.
من گفتم: آري. شتر كه پر ندارد...
پدرم گفت: پسر تو چه ات است؟ هر صبح كه از خواب بلند مي شوي حرف شتر را مي زني.
من كه فكر چيز ديگري را مي كردم گفتم: پولدار بودن هم چيز خوبي است، پدر. مگر نه؟ آدم مي تواند هر چه دلش خواست بخورد، هر چه دلش خواست داشته باشد. مگر نه، پدر؟
پدرم گفت: ناشكري نكن پسر. خدا خودش خوب مي داند كه كي را پولدار كند، كي را بي پول.
پدرم هميشه همين حرف را مي زد.
هوا كه روشن شد پدرم چستك هايش را از زير سرش برداشت به پايش كرد. بعد، از چرخ دستي پايين آمديم. پدرم گفت: ديروز نتوانستم سيب زميني ها را آب كنم. نصف بيشترش روي دستم مانده.
من گفتم: مي خواستي جنس ديگري بياوري.
پدرم حرفي نزد. قفل چرخ را باز كرد و دو تا كيسه ي پر درآورد خالي كرد روي چرخ دستي. من هم ترازو و كيلوها را درآوردم چيدم. بعد، راه افتاديم.
پدرم گفت: مي رويم آش بخوريم.
هر وقت صبح پدرم مي گفت «مي رويم آش بخوريم» من مي فهميدم كه شب شام نخورده است.
سپور پياده رو را تا ته خيابان خط خطي كرده بود. ما مي رفتيم به طرف پارك شهر. پيرمرد آش فروش مثل هميشه لب جو، پشت به وسط خيابان، نشسته بود و ديگ آش جلوش، روي اجاق فتيله يي، قل قل مي كرد. سه تا مشتري زن و مرد دوره نشسته بودند و از كاسه هاي آلومينيومي آششان را مي خوردند. زن بليت فروش بود. مثل زيور بليت فروش چادر به سر داشت. چمباتمه زده بود و دسته بليت ها را گذاشته بود وسط شكم و زانوهايش و چادر چركش را كشيده بود روي زانوهايش.
پدرم با پيرمرد احوال پرسي كرد و نشستيم. دو تا آش كوچك با نصفي نان خورديم و پا شديم. پدرم دو قران پول به من داد و گفت: من مي روم دوره بگردم. ظهر مي آيي همينجا ناهار را با هم مي خوريم.
***
اول كسي كه ديدم پسر زيور بليت فروش بود. جلو مردي را گرفته و مرتب مي گفت: آقا يك دانه بليت بخر. انشاالله برنده مي شوي. آقا ترا خدا بخر.
مرد زوركي از دست پسر زيور خلاص شد و در رفت. پسر زيور چند تا فحش زير لبي داد و مي خواست راه بيفتد كه من صدايش زدم و گفتم: نتوانستي كه قالب كني!
پسر زيور گفت: اوقاتش تلخ بود، انگار با زنش دعواش شده بود.
دو تايي راه افتاديم. پسر زيور دسته ي ده بيست تايي بليت هايش را جلو مردم مي گرفت و مرتب مي گفت: آقا بليت؟.. خانم بليت؟..
پسر زيور براي هر بليتي كه مي فروخت يك قران از مادرش مي گرفت. خرجي خودش را كه در مي آورد ديگر بليت نمي فروخت، مي رفت دنبال بازي و گردش و دعوا و سينما. پولدارتر از همه ي ما بود. ظهرها عادتش بود كه توي جوي آبي، زير پلي، دراز بكشد و يكي دو ساعتي بخوابد. صبح آفتاب نزده بيدار مي شد و از مادرش ده بيست تايي بليت مي گرفت و راه مي افتاد كه مشتري هاي صبح را از دست ندهد تا كارش را ظهر نشده تمام كند. دلش نمي آمد بعد از ظهرش را هم با بليت فروشي حرام كند.
تا خيابان نادري پسر زيور سه تا بليت فروخت. آنجا كه رسيديم گفت: من ديگر بايد همينجاها بمانم.
مغازه ها تك وتوك باز بودند. مغازه ي اسباب بازي فروشي بسته بود. شترم هنوز كنار پياده رو نيامده بود. دلم نيامد در را بزنم كه نكند خواب صبحش را حرام كرده باشم. گذاشتم رفتم بالاتر و بالاتر. خيابان ها پر شاگرد مدرسه يي ها بود. توي هر ماشين سواري يكي دو بچه مدرسه يي كنار پدر و مادرهايشان نشسته بودند و به مدرسه مي رفتند.
در اين وقت روز فقط مي توانستم احمد حسين را پيدا كنم تا از دست تنهايي خلاص بشوم. باز از چند خيابان گذشتم تا رسيدم به خيابان هايي كه ذره يي دود و بوي كثافت درشان نبود. بچه ها و بزرگترها همه شان لباس هاي تر و تميز داشتند. صورت ها همه شان برق برق مي زدند. دخترها و زن ها مثل گل هاي رنگارنگ مي درخشيدند. مغازه ها و خانه ها زير آفتاب مثل آينه به نظر مي آمدند. من هر وقت از اين محله ها مي گذشتم خيال مي كردم توي سينما نشسته ام فيلم تماشا مي كنم. هيچوقت نمي توانستم بفهمم كه توي خانه هاي به اين بلندي و تميزي چه جوري غذا مي خورند، چه جوري مي خوابند، چه جوري حرف مي زنند، چه جوري لباس مي پوشند. تو مي تواني پيش خود بفهمي كه توي شكم مادرت چه جوري زندگي مي كردي؟ مثلا مي تواني جلو چشم هات خودت را توي شكم مادرت ببيني كه چه جوري غذا مي خوردي؟ نه كه نمي تواني. من هم مثل تو بودم. اصلا نمي توانستم فكرش را بكنم.
جلو مغازه يي سه تا بچه كيف به دست ايستاده بودند چيزهاي پشت شيشه را تماشا مي كردند. من هم ايستادم پشت سرشان. عطر خوشايندي از موهاي شانه زده شان مي آمد. بي اختيار پشت گردن يكيشان را بو كردم. بچه ها به عقب نگاه كردند و من را برانداز كردند و با اخم و نفرت ازم فاصله گرفتند و رفتند. از دور شنيدم كه يكيشان مي گفت: چه بوي بدي ازش مي آمد!
فقط فرصت كردم كه عكس خودم را توي شيشه ي مغازه ببينم. موهاي سرم چنان بلند و پريشان بودند كه گوش هايم را زيرگرفته بودند. انگار كلاه پر مويي به سرم گذاشته ام. پيراهن كرباسي ام رنگ چرك و تيره يي گرفته بود و از يقه ي دريده اش بدن سوخته ام ديده مي شد. پاهام برهنه و چرك و پاشنه هام ترك خورده بودند. دلم مي خواست مغز هر سه اعيان زاده را داغون كنم.
آيا تقصير آن ها بود كه من زندگي اين جوري داشتم؟
مردي از توي مغازه بيرون آمد و با اشاره ي دست، من را راند و گفت: برو بچه. صبح اول صبح هنوز دشت نكرده ايم چيزي به تو بدهيم.
من جنب نخوردم و چيزي هم نگفتم. مرد باز من را با اشاره ي دست راند و گفت: د گم شو برو. عجب رويي دارد!
من جنب نخوردم و گفتم: من گدا نيستم.
مرد گفت: ببخشيد آقا پسر، پس چكاره ايد؟
من گفتم: كاره يي نيستم. دارم تماشا مي كنم.
و راه افتادم. مرد داخل مغازه شد. تكه كاشي سفيدي ته آب جو برق مي زد. ديگر معطل نكردم. تكه كاشي را برداشتم و با تمام قوت بازويم پراندم به طرف شيشه ي بزرگ مغازه. شيشه صدايي كرد و خرد شد. صداي شيشه انگار بار سنگيني را از روي دلم برداشت و آنوقت دو پا داشتم دو پاي ديگر هم قرض كردم و حالا در نرو كي در برو! نمي دانم از چند خيابان رد شده بودم كه به احمد حسين برخوردم و فهميدم كه ديگر از مغازه خيلي دور شده ام.
احمد حسين مثل هميشه جلو دبستان دخترانه اين بر آن بر مي رفت و از ماشين هاي سواري كه دختر بچه ها را پياده مي كردند، گدايي مي كرد. هر صبح زود كار احمد حسين همين بود. من عاقبت هم نفهميدم كه احمد حسين پيش چه كسي زندگي مي كند اما قاسم مي گفت كه احمد حسين فقط يك مادر بزرگ دارد كه او هم گداست. احمد حسين خودش چيزي نمي گفت.
وقتي زنگ مدرسه زده شد و بچه ها به كلاس رفتند ما راه افتاديم. احمد حسين گفت: امروز دخل خوبي نكردم. همه مي گويند پول خرد نداريم.
من گفتم: كجا مي خواهيم برويم؟
احمد حسين گفت: همين جوري راه مي رويم ديگر.
من گفتم: همين جوري نمي شود. برويم قاسم را پيدا كنيم يكي يك ليوان دوغ بزنيم.
قاسم ته خيابان سي متري دوغ ليواني يك قران مي فروخت و ما هر وقت به ديدن او مي رفتيم نفري يك ليوان دوغ مجاني مي زديم. پدر قاسم در خيابان حاج عبدالمحمود لباس كهنه خريد و فروش مي كرد. پيراهن يكي پانزده هزار، زير شلواري دو تا بيست و پنج هزار، كت و شلوار هفت هشت تومن. خيابان حاج عبدالمحمود با يك پيچ به محل كار قاسم مي خورد. در و ديوار و زمين خيابان پر از چيزهاي كهنه و قراضه بود كه صاحبانشان بالا سرشان ايستاده بودند و مشتري صدا مي زدند. پدر قاسم دكان بسيار كوچكي داشت كه شب ها هم با قاسم و زن خود سه نفري در همانجا مي خوابيدند. خانه ي ديگري نداشتند. مادر قاسم صبح تا شام لباس هاي پاره و چركي را كه پدر قاسم از اين و آن مي خريد، توي دكان يا توي جوي خيابان سي متري مي شست و بعد وصله مي كرد. خيابان حاج عبدالمحمود خاكي بود و جوي آب نداشت و هيچ ماشيني از آنجا نمي گذشت.
من و احمد حسين پس از يكي دو ساعت پياده روي رسيديم به محل كار قاسم. قاسم در آنجا نبود. رفتيم به خيابان حاج عبدالمحمود. پدر قاسم گفت كه قاسم مادرش را به مريضخانه برده. مادر قاسم هميشه يا پا درد داشت يا درد معده.
***
نزديك هاي ظهر من و احمد حسين و پسر زيور در خيابان نادري، لب جو، كنار شتر نشسته بوديم و تخمه مي شكستيم و درباره ي قيمت شتر حرف مي زديم. عاقبت قرار گذاشتيم كه برويم توي مغازه و از فروشنده بپرسيم. فروشنده به خيال اين كه ما گداييم، از در وارد نشده گفت: برويد بيرون. پول خرد نداريم.
من گفتم: پول نمي خواستيم آقا. شتر را چند مي دهيد؟
و با دست به بيرون اشاره كردم. صاحب مغازه با تعجب گفت: شتر؟!
احمد حسين و قاسم از پشت سر من گفتند: آري ديگر. چند مي دهيد؟
صاحب مغازه گفت: برويد بيرون بابا. شتر فروشي نيست.
دماغ سوخته از مغازه بيرون آمديم انگار اگر فروشي بود، آنقدر پول نقد داشتيم كه بدهيم و جلو شتر را بگيريم و ببريم. شتر محكم سر جايش ايستاده بود. ما خيال مي كرديم مي تواند هر سه ما را يكجا سوار كند و ذره يي به زحمت نيفتد. دست احمد حسين به سختي تا شكم شتر مي رسيد. پسر زيور هم مي خواست دستش را امتحان كند كه فروشنده بيرون آمد و گوش قاسم را گرفت و گفت: الاغ مگر نمي بيني نوشته اند دست نزنيد؟
و با دست تكه كاغذي را نشان داد كه بر سينه ي شتر سنجاق شده بود و چيزي رويش نوشته بودند ولي ما هيچكدام سر در نمي آورديم. از آنجا دور شديم و بنا كرديم به تخمه شكستن و قدم زدن. كمي بعد پسر زيور گفت كه خوابش مي آيد و جاي خلوتي پيدا كرد و رفت توي جوي آب، زير پلي، گرفت خوابيد. من و احمد حسين گفتيم كه برويم به پارك شهر. هوا گرم و خفه بود. چنان عرقي كرده بوديم كه نگو. هيچ يكيمان حرفي نمي زديم. من دلم مي خواست الان پيش مادرم بودم. بدجوري غريبيم مي آمد.
دم در پارك شهر احمد حسين دو هزار داد و ساندويچ تخم مرغ خريد و گذاشت كه يك گاز هم من بزنم. بعد رفتيم در جاي هميشگي توي جو، آب تني بكنيم. چند بچه ي ديگر هم بالاتر از ما آب تني مي كردند و به سر و روي هم آب مي پاشيدند. من و احمد حسين ساكت توي آب دراز كشيديم و سر و بدنمان را شستيم و كاري به كار آنها نداشتيم. نگهبان پارك به سر و صدا به طرف ما آمد و همه مان پا به فرار گذاشتيم و رفتيم جلو آفتاب نشستيم روي شن ها. من و احمد حسين با شن شكل شتر درست مي كرديم كه صداي پدرم را بالاي سرمان شنيدم. احمد حسين گذاشت رفت. من و پدرم رفتيم به دكان جگركي و ناهار خورديم. پدرم ديد كه من حرفي نمي زنم و تو فكرم گفت: لطيف، چي شده؟ حالت خوب نيست؟
من گفتم: چيزي نيست.
آمديم زير درخت هاي پارك شهر دراز كشيديم كه بخوابيم. پدرم ديد كه من هي از اين پهلو به آن پهلو مي شوم و نمي توانم بخوابم. گفت: لطيف، دعوا كردي؟ كسي چيزي بهت گفته؟ آخر به من بگو چي شده.
من اصلا حال حرف زدن نداشتم. خوشم مي آمد كه بدون حرف زدن غصه بخورم. دلم مي خواست الان صدا و بوي مادرم را بشنوم و بغلش كنم و ببوسم. يك دفعه زدم زير گريه و سرم را توي سينه ي پدرم پنهان كردم. پدرم پا شد نشست من را بغل كرد و گذاشت كه تا دلم مي خواهد گريه كنم. اما باز چيزي به پدرم نگفتم. فقط گفتم كه دلم مي خواست پيش مادرم بودم. بعد خواب من را گرفت و چشم كه باز كردم ديدم پدرم بالاي سر من نشسته و زانوهايش را بغل كرده و توي جماعت نگاه مي كند. من پايش را گرفتم و تكان دادم و گفتم: پدر!
پدرم من را نگاه كرد، دستش را به موهايم كشيد و گفت: بيدار شدي جانم؟
من سرم را تكان دادم كه آري.
پدرم گفت: فردا برمي گرديم به شهر خودمان. مي رويم پيش مادرت. اگر كاري شد همانجا مي كنيم يك لقمه نان مي خوريم. نشد هم كه نشد. هر چه باشد بهتر از اين است كه ما در اينجا بي سر و يتيم بمانيم آن ها هم در آنجا.
توي راه، از پارك تا گاراژ، نمي دانستم كه خوشحال باشم يا نه. دلم نمي آمد از شتر دور بيفتم. اگر مي توانستم شتر را هم با خودم ببرم، ديگر غصه يي نداشتم.
رفتيم بليت مسافرت خريديم باز توي خيابان ها راه افتاديم. پدرم مي خواست چرخ دستيش را هر طوري شده تا عصر بفروشد. من دلم مي خواست هر طوري شده يك دفعه ي ديگر شتر را سير ببينم. قرار گذاشتيم شب را بياييم طرف هاي گاراژ بخوابيم. پدرم نمي خواست من را تنها بگذارد اما من گفتم كه مي خواهم بروم يك كمي بگردم دلم باز شود.
***
طرف هاي غروب بود. نمي دانم چند ساعتي به تماشاي شتر ايستاده بودم كه ديدم ماشين سواري رو بازي از راه رسيد و نزديك هاي من و شتر ايستاد. يك مرد و يك دختر بچه ي تر و تميز توي ماشين نشسته بودند. چشم دختر به شتر دوخته شده بود و ذوق زده مي خنديد. به دلم برات شد كه مي خواهند شتر را بخرند ببرند به خانه شان. دختر دست پدرش را گرفته از ماشين بيرون مي كشيد و مي گفت: زودتر پاپا. حالا يكي ديگر مي آيد مي خرد.
پدر و دختر مي خواستند داخل مغازه شوند كه ديدند من جلوشان ايستاده ام و راه را بسته ام. نمي دانم چه حالي داشتم. مي ترسيدم؟ گريه ام مي گرفت؟ غصه ي چيزي را مي خوردم؟ نمي دانم چه حالي داشتم. همين قدر مي دانم كه جلو پدر و دختر را گرفته بودم و مرتب مي گفتم: آقا، شتره فروشي نيست. صبح خودش به من گفت. باور كن فروشي نيست.
مرد من را محكم كنار زد و گفت: راه را چرا بسته يي بچه؟ برو كنار.
و دو تايي داخل مغازه شدند. مرد شروع كرد با صاحب مغازه صحبت كردن. دختر مرتب برمي گشت و شتر را نگاه مي كرد. چنان حال خوشي داشت كه آدم خيال مي كرد توي زندگيش حتي يك ذره غصه نخورده. من انگار زبانم لال شده بود و پاهايم بي حركت، دم در ايستاده بودم و توي مغازه را مي پاييدم. ميمون ها، بچه شترها، خرس ها، خرگوش ها و ديگران من را نگاه مي كردند و من خيال مي كردم دلشان به حال من مي سوزد.
پدر و دختر خواستند از مغازه بيرون بيايند. پدر يك سكه ي دو هزاري به طرف من دراز كرد. من دستهايم را به پشتم گذاشتم و توي صورتش نگاه كردم. نمي دانم چه جوري نگاهش كرده بودم كه دو هزاري را زود توي جيبش گذاشت و رد شد. آنوقت صاحب مغازه من را از دم در دور كرد. دو نفر از كارگران مغازه بيرون آمدند و رفتند به طرف شتر. دختر بچه رفته بود نشسته بود توي سواري و شتر را نگاه مي كرد و با چشم و ابرو قربان صدقه اش مي رفت. كارگرها كه شتر را از زمين بلند كردند، من بي اختيار جلو دويدم و پاي شتر را گرفتم و داد زدم شتر مال من است. كجا مي بريد. من نمي گذارم.
يكي از كارگرها گفت: بچه برو كنار. مگر ديوانه شده يي!
پدر دختر از صاحب مغازه پرسيد: گداست؟
مردم به تماشا جمع شده بودند. من پاي شتر را ول نمي كردم عاقبت كارگرها مجبور شدند شتر را به زمين بگذارند و من را به زور دور كنند. صداي دختر را از توي ماشين شنيدم كه به پدرش مي گفت: پاپا، ديگر نگذار دست بهش بزند.
پدر رفت نشست پشت فرمان. شتر را گذاشتند پشت سر پدر و دختر. ماشين خواست حركت كند كه من خودم را خلاص كردم و دويدم به طرف ماشين. دو دستي ماشين را چسبيدم و فرياد زدم: شتر من را كجا مي بريد. من شترم را مي خواهم.
فكر مي كنم كسي صدايم را نشنيد. انگار لال شده بودم و صدايي از گلويم در نمي آمد و فقط خيال مي كردم كه فرياد مي زنم. ماشين حركت كرد و كسي من را از پشت گرفت. دست هايم از ماشين كنده شده و به رو افتادم روي اسفالت خيابان. سرم را بلند كردم و آخرين دفعه شترم را ديدم كه گريه مي كرد و زنگ گردنش را با عصبانيت به صدا در مي آورد.
صورتم افتاد روي خوني كه از بيني ام بر زمين ريخته بود. پاهايم را بر زمين زدم و هق هق گريه كردم.
دلم مي خواست مسلسل پشت شيشه مال من باشد.
                                                    تابستان 1347

لینک
جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ - امیر

   در باره صمد بهرنگی   

نوشتن در باره "صمد بهرنگي" به همان اندازه دشوار است كه انتخاب يكي از قصه هايش براي درج در اين صفحه مجازي!

وقتي وارد زندگي نامه صمد مي شوي و يا هنگامي كه از طريق آثارش به او نزديك مي شوي و يا زمانيكه پاي صحبت ديگران در مورد او مي نشيني، همواره به عنصر مهمي در وجودش پي مي بري، عنصري كه هر چقدر هم كه ساختار شكن باشي و هر چند هنجارگريز چاره اي جز اعتراف به آن نداري – بايد بپذيري كه آنچه صمد را در آستانه سي سالگي "صمد" كرد چيزي نبود جز به تعبير شاملو تعهد هيولايي(!) او، تعهدي از سر درد، تعهد روشنفكري نخبه به پائين ترين قشر جامعه اي كه او را پرورش داده و انساني ساخته است دردمند.

در اين فرصت به جاي نوشتن هر چيز ديگري فقط به نقل قول ها و خاطرات ديگران در مورد صمد اكتفا مي كنم و از آنجا كه پرداختن به مسائل اجتماعي از آنجمله فقر، گرسنگي، اعتياد، و ديگر آسيب هاي "سياه" و "سپيد" اجتماعي از اهداف بلند مدت اين وبلاگ است، قصه بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري را مناسب ديدم تا هم قدري چشمهايمان را باز كند و هم پيش زمينه اي باشد براي بحث هاي تئوريك آينده.

احمد شاملو:

... آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر مي‌كند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء مي‌كند.

- شهرﻯ است كه ويران مي‌شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي‌شود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم مي‌شكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم مي‌شود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!

صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق مي‌بايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.

دكتر غلام حسين ساعدي:

صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

محمود دولت آبادي:

با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نمي‌پندارم، زيرا مي‌دانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.

***

کلام آخر:

«مرگ خيلي آسان مي‌تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم ، البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شوم - كه مي‌شوم - مهم نيست . مهم اين است كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد ...»

صمد بهرنگي در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش مي‌گذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد.

لینک
جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦ - امیر

   از عموهايت شعری از شاملو   

براي ِ سياووش کوچک

 

نه به خاطر ِ آفتاب نه به خاطر ِ حماسه

به خاطر ِ سايه‌ي ِ بام ِ کوچک‌اش

به خاطر ِ ترانه‌ئي

 کوچک‌تر از دست‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر ِ دريا

به خاطر ِ يک برگ

به خاطر ِ يک قطره

 روشن‌تر از چشم‌هاي ِ تو

نه به خاطر ِ ديوارها ــ به خاطر ِ يک چپر

نه به خاطر ِ همه انسان‌ها ــ به خاطر ِ نوزاد ِ دشمن‌اش شايد

نه به خاطر ِ دنيا ــ به خاطر ِ خانه‌ي ِ تو

به خاطر ِ يقين ِ کوچک‌ات

که انسان دنيائي‌ست

به خاطر ِ آرزوي ِ يک لحظه‌ي ِ من که پيش ِ تو باشم

به خاطر ِ دست‌هاي ِ کوچک‌ات در دست‌هاي ِ بزرگ ِ من

و لب‌هاي ِ بزرگ ِ من

بر گونه‌هاي ِ بي‌گناه ِ تو

به خاطر ِ پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني

به خاطر ِ شبنمی بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي

به خاطر ِ يک لبخند

هنگامي که مرا در کنار ِ خود ببيني

به خاطر ِ يک سرود

به خاطر ِ يک قصه در سردترين ِ شب‌ها تاريک‌ترين ِ شب‌ها

به خاطر ِ عروسک‌هاي ِ تو، نه به خاطر ِ انسان‌هاي ِ بزرگ

به خاطر ِ سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر ِ شاه‌راه‌هاي ِ

دوردست

به خاطر ِ ناودان، هنگامي که مي‌بارد

به خاطر ِ کندوها و زنبورهاي ِ کوچک

به خاطر ِ جار ِ سپيد ِ ابر در آسمان ِ بزرگ ِ آرام

به خاطر ِ تو

به خاطر ِ هر چيز ِ کوچک هر چيز ِ پاک برخاک‌افتادند

به ياد آر

عموهاي‌ات را مي‌گويم

از مرتضا سخن مي‌گويم.

۱۳۳۴

لینک
چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦ - امیر