آنتونيو گرامشي؛ انديشمندی از قرن ظلمت   

«آنتونيو گرامشي» از آن دسته انديشمنداني است كه نه فقط نظريات سياسي – اجتماعي صائب و قابل تأملي دارد بلكه زندگي و شرايطي كه در آن به انديشه ورزي پرداخته است آموزنده و البته شگفت انگيز است. كسيكه مهم ترين سالهاي عمرش را در زندان فاشيست هاي ايتاليا مي گذراند با نوشتن «يادداشت هاي زندان»اش اول از همه در پيش كساني قد علم مي كند كه فلسفه را عملي "برج عاج نشينانه" مي دانند و ميل به دانستن و كشف حقيقت را چون نيازي پسيني تا اطلاع ثانوي – يعني تا بعد از ارضاء نيازهاي اوليه – تعطيل مي دانند! او با انتشار بيش از سه هزار صفحه يادداشت هاي زندان و عرضه نظرياتي چون "هژموني" – نظريه اي كه تا امروز همچنان در آراي انديشمنداني چون "رابرت كاكس"، "اندرو لينكليتر"، استفن گيل" و بسياري ديگر از انتقاد گرايان حوزه روابط بين الملل متجلي است – ثابت كرد كه «گر عشق حرم باشد سهل است بيابانها». شايد انسان را بتوان زنداني كرد اما آنچه تسخير ناپذير است عشق و انديشه انساني است.

در اين فرصت مختصري به زندگي و آرا سياسي فلسفي اين انديشمند بزرگ "قرن ظلمت" مي پردازيم. لازم به توضيح است كه عمده مطالب اين مقاله از دو كتاب «اندیشه های مارکسیستی قرن20» نوشته دكتر حسين بشيريه و كتاب «آنتونیو گرامشی» نوشته رناته هالوب اقتباس شده است كه خصوصاً مطالعه كتاب دوم را به كسانيكه به دنبال بحث هاي مرتبط با زيبايي شناسي مي باشند توصيه مي كنم.

 

گرامشي؛ از كودكي تا سياست:

او در بيست و هشتمين روز ژانويه ۱۸۹۱ در روستايي از ناحيه كاليگاري ايتاليا به دنيا آمد، چهارمين فرزند فرانسسكو گرامشي، كارمند اداره ثبت احوال آن منطقه بود. در سال هاي ۱۸۹۷ و ۱۸۹۸ پدرش به جرم سوءمديريت به يك سال حبس محكوم شد. پس از آزادي از زندان بيكار بود و به اين ترتيب هفت فرزندش در شرايط دشوار و با مضيقه مالي بزرگ شدند. در اين ميان آنتونيو گرفتار بيماري سختي شد كه در نتيجه آن تا پايان عمر گوژپشت ماند. پس از آزادي پدر از زندان خانواده گرامشي به گيلازرا نقل مكان كردند و آنتونيو، كه تحصيلات مقدماتي اش را خاتمه داده بود، از سال ۱۹۰۳ مجبور به كار در يكي از ادارات آن منطقه شد. اما در سال ۱۹۱۱ توانست بورس تحصيلي دانشگاه تورين را از آن خود كند و در سال ۱۹۱۳ از حق راي عمومي انتخابات بهره برد و به اين ترتيب با نخستين جنبش هاي اجتماعي شهر تورين درگير شد.

تاريخچه فعاليت هاي سياسي:

وي که در دانشگاه تورين زبان شناسي خوانده بود، به حزب سوسياليست ايتاليا پيوست، در زير به اختصار نگاهي به تحولات زندگي پيرامون گرامشي مي اندازيم:

1914؛ رها كردن كار و تحصيل و آغاز فعاليت سياسي و انقلابي و فعاليت در جنبش شوراهاي كارگري تورين

1917؛ انتخاب به دبيري  بخش تورين در حزب سوسياليست

1919؛ انتشار مجله نظم نو (ارگان جنبش شوراهاي كارگري) با کمک رهبر آينده حزب كمونيست (توگلياتي) که اين مجله نماينده مواضع بين‌الملل سوم در درون حزب سوسياليست بود.

1921؛ انشعاب حزب سوسياليست و حمايت از تشكيل حزب كمونيست

1924؛ كنگره پنجم كمينترن در مسكو و اعلام اينکه گسترش شوراها تا پيش از انقلاب ناممكن است.

 1924؛ دبيركلي حزب كمونيست ايتاليا

1926؛ دستگير ي

1928؛ محاكمه و محكوميت به 20 سال حبس

1935- 1929؛ نوشتن 22 دفتر شامل 3000 صفحه درباره فلسفه، سياست و ادبيات (يادداشتهاي زندان)

1937؛ آزادي و فوت چند روز بعد در بيمارستان

يك نكته تاريخي:

 

در سال ۱۹۲۹ بالاخره به گرامشي اجازه نوشتن در زندان را دادند و هشتم فوريه اين سال نخستين تاريخ در «دفترچه يادداشت هاي زندان» اوست. در خلال اين سال ها او وقت خود را به مطالعه تاريخ ايتاليا و اروپا، زبان شناسي و تاريخ نگاري گذرانده بود. گرامشي حافظه حير ت آوري داشت. در طول سال هاي زندان به او اجازه نمي دادند كتاب هاي كمونيستي بخواند و به اين ترتيب هر نقل قولي كه در نوشته هايش آورده، خصوصاً نقل قول هاي مربوط به آثار ماركس، عبارت است از تعبيراتي كه (تقريباً به طور دقيق) به خاطر مي آورده است. از سال ۱۹۳۰ گرامشي مجموعه بحث هايي را با ساير زندانيان كمونيست آغاز كرد اما انديشه هايش در خصوص لزوم رويكرد دموكراتيك با ساير زندانيان سياسي همخواني نداشت. سرانجام در بيست و هشتمين روز آوريل ۱۹۳۷ آنتونيو گرامشي پس از سال ها رنج در ۴۶ سالگي از دنيا رفت و خواهرزنش، تاتيانا، هر ۳۳ كتاب او را به صورت قاچاق از زندان خارج كرد و آنها را با استفاده از مجاري سياسي به مسكو فرستاد تا منتشر شوند.بر مبناي شايعه اي تاريخي _ دانشگاهي، گرامشي تمام نامه هاي مهم اش را (خصوصاً آنهايي كه به احساسات و نظرات سياسي او مربوط مي شده است) خطاب به تاتيانا، خواهر همسرش گياليا، نوشته است. در هر حال همين زن بود كه نوشته هاي گرامشي را در برابر نسل هاي آينده گشود.

گرامشي و ماركسيسم فلسفي:

تأكيد زياد گرامشي به شوراهاي كارگري بود به طوري که بعضي او را سنديكاليست مي‌دانستند. شوراها را مركز اصلي انقلاب مي دانست و معتقد بود که حزب به تنهايي نمي‌تواند جلوي نفوذ فاشيسم را بگيرد، و نقش شوراها را برجسته مي دانست، و آنها را مظهر واقعي جنبش سوسياليستي مي دانست که حزب بايد در حاشيه آن عمل كند.

 او به فلسفه كروچه فيلسوف هگل گراي ايتاليا گرايش داشت، و تأكيد آن بر شرايط روحي و فكري انقلاب زياد بود و عقيده داشت که مقدمه هر انقلابي تدارك و نفوذ فرهنگي و انتقادي و نشر انديشه‌ها و عقايد است؛ انقلاب فرانسه با فعاليت فكري آغاز شد، بهمين سان انقلاب سوسياليستي نيازمند تدارك فرهنگي و فكري نه صرفاً سياسي و نظامي است. سازمان‌ها و شوراهاي كارگري وظيفه تدارك فرهنگي را بر عهده دارند، تداركي که مي گفت در انقلاب روسيه نبوده است، ولي در مقابل كائوتسكي از انقلاب روسيه دفاع مي‌كرد. وي عقيده داشت که قدرت سياسي بايد به شوراها منتقل شود تا از ديكتاتوري اقليت در روسيه پرهيز شود؛ به نظر او حزب و اتحاديه كارگري محصول جامعه سرمايه داري و بورژوايي نمي‌توانند اركان سوسياليسم باشند ولي شوراها و سازمانهاي توليدكنندگان عناصر ذاتاً سوسياليستي مي باشند بطوريکه نطفه دولت سوسياليستي آينده از شوراي كارگري شکل مي گيرد. گرامشي همچنين حزب را وسيله اي ضروري اما خطرناك از نظر قبضه قدرت مي دانست.

گرامشي از نظر فلسفي همانند ماركس كه فلسفه هگل را وارونه كرده بود مي‌خواست فلسفه كروچه را واژگون سازد و از آن طريق به ماترياليسم واقعي دست يابد. يعني بازسازي و از نو زنده كردن ماركسيسم و رهايي بخشيدن از خصلت عاميانه و سياست زده جاري آن، انحراف ماركسيسم به نظر گرامشي از جايي شروع شد كه لنين با تأكيد بر عمل و سازماندهي و انقلاب مجبور به ساده سازي مارکسيسم شد، بنابراين از نظر گرامشي لنينيسم تا اندازه زيادي مسئول عاميانه سازي مارکسيسم بود و معتقد بود که لنين ميراث فلسفي ماركس را به نگرش پراگماتيستي تبديل كرده است. عمل سياسي به نظر گرامشي نيازمند ايدآليسم فلسفي است در حاليكه لنينيسم به عنوان نگرشي ساده انگار عمق تكليف فلسفي و فرهنگي را درنمي يابد.

سياست از نظر گرامشي همواره داراي بعدي فلسفي خواهد بود و به ويژه وقوع هر انقلاب نيازمند آمادگي و تدارك فلسفي است، و كسب آزادي از طريق تاكتيك‌هاي قبضه كردن قدرت سياسي به وسيله اقليتي انقلابي به شيوه‌اي كه لنينيست‌ها در نظر داشته اند، ممكن نيست. گرامشي معتقد بود که هر انقلابي با انقلاب در انديشه‌ها و اخلاق در سطح توده‌ها آغاز مي‌گردد، از ديدگاه او، تحقق انقلاب مستلزم تحول در جهان بيني و پيدايش نظام فكري و اخلاق نويني است، از اين رو انقلاب اساساً تكليفي فلسفي است. بنابراين مارکسيسم به نظر گرامشي بايد به عنوان جنبش رفرماسيون جديد ظاهر شود نه به عنوان تاكتيك و استراتژي انقلاب سياسي. با اين حال تأكيد گرامشي بر عنصر فلسفه و فرهنگ و ايدئولوژي در انقلاب اصلاً به معني نفي ضرورت عمل سياسي تحت رهبري حزب سازمان يافته نبود، اما خطر اين است كه ممكن است حزب به عنوان ابزار قبضه كردن قدرت به 'بوروكراسي بناپارتيستي" متمركزي تبديل شود. همچنين گرامشي درباره حدودي كه حزب مي‌تواند پيشاپيش جنبش توده‌اي حركت كند و علائق راستين و درازمدت توده‌ها را در مقابل علايق كاذب و كوتاه مدت آنها تعيين نمايد، ترديد داشت، بهرحال حزب ابزار جنبش توده‌اي است و فلسفه آن جنبش را به عمل پيوند مي‌دهد. از اين رو به نظر گرامشي قبضه شدن  قدرت سياسي به وسيله لنين "حادثه‌اي فلسفي" بوده است زيرا سر آغاز عملي ساختن مارکسيسم به عنوان فلسفه محسوب مي‌شود. در حقيقت هر فلسفه‌اي نوعي سياست است و به حزب خاص خود نياز دارد.

به طوركلي در انديشه گرامشي به روبنا اصالت و اهميت بسياري داده شده است و قوانين عيني تاريخي به درجه دوم اهميت تنزل يافته است. دترمينيسم و اكونوميسم در انديشه گرامشي مالاً جايي ندارد، مارکسيسم ايده آليستي و فلسفي گرامشي در حقيقت خالي از هرگونه بنياد ماترياليستي است و مواد تشكيل دهنده آن ايدئولوژي توده اي، فلسفه ايده آليستي و سازمان سياسي حزب است، گرامشي آشكارا بر آن بود كه بايد عناصر ماترياليستي و رِآليستي مارکسيسم را زدود و از آن ايده آليسمي انقلابي و تاريخي ساخت، قواعد عيني و وجه پوزيتيويستي و فراتاريخي يا علمي انديشه ماركس در نگرش گرامشي جاي خود را به تاريخ گرايي محض مي‌دهد. از ديدگاه تاريخ گراي گرامشي واقعيت اجتماعي صرفاً محصول ذهنيت تاريخي يك طبقه اجتماعي است و از اين رو سخن گفتن از قوانين عيني در تاريخ بي معناست. به نظر او براي از ميان برداشتن سلطه سرمايه داري، نخست بايد در درون نهادهاي فرهنگي و فكري جامعه مدني رخنه كرد.

برخلاف آنچه ماركس در آخرين تز خود درباره فويرباخ در مورد پايان كار فلسفه گفته است، وظيفه فلسفه هنوز پايان نيافته است، شايد روزي در آينده، در جامعه كاملاً عقلاني شده، كل فلسفه ناپديد گردد. اما در دنياي واقعي ديكتاتوري هاي سرمايه دارانه، تنها مبارزه واقعي ميان فلسفه انقلابي و فلسفه ارتجاعي رخ مي‌نمايد. مارکسيسم نيز تنها وقتي كه به عنوان فلسفه حيات مورد پذيرش قرار گيرد، به صورت جنبشي توده‌اي درمي آيد و تحول از حوزه "روح" آغاز مي‌شود.

در حقيقت گرامشي در واكنش به گسترش جنبش و ايدئولوژي فاشيستي، در انديشه تبديل مارکسيسم به فلسفه يا ايدئولوژي بود.

لینک
جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦ - امیر