طعم ِ گس ِ حسادت   

یک :

قریب به دو دهه از زندگی ام میگذشت و هنوز نمی دانستم "حسادت" چه طعمی دارد.

تقدیر چنان بود که "اولین سیلی های اجتماع" را در جامعه ای بخورم که بسیار متفاوت بود با انچه در آن ریشه کرده بودم، اجتماعی که هزاران دلیل داشت تا در کناره من، دوستی در حد واسطه ی این "اجتماع" و آن "ریشه گاه" ، روزی هزار بار "واکنش هایی از سره حسادت" نشان بدهد و هزار تهمت و هزار ضربه به آنانی بزند که حتی نمی شناخت و نمی دانست در پسِ پشتِ ان نقاب و جامه ی هزار رنگ ، چگونه موجودی از چه طبقه ای در حال نفس کشیدن است!

در این میانه اما من متهم همیشگی بلکه مجرم بودم!

جرمم این بود که "پرزهای چشائی" ام غیرفعال بودند و طعم تلخ حسادت را نمی چشیدند، بارها متهم شده بودم به "لاابالی گری" و "بی عملی" در قبال مسئولیت طبقه ی اجتماعی ام .

متهم شده بودم به "خنگ"ی وقتی اسم فلان ماشین مدل بالا در ذهنم نمی ماند، وقتی نمی دیدم و نمی دانستم ماشینی که از کنارم گذشته است اسمش "ایکس" است و قدرت موتورش "فلان" است و فرقش با آن "ایکس"ی که دیروز گویا دیده بودیمش در چه "آپشن"هایی است و لذا بدترین الفاظ نثار خواهر و مادر و البته خوده مالک اتومبیل نکرده بودم !!

هر روز موقع برگشت از دانشگاه ، وقتی در کوچه پس کوچه های تمیز و ساکته ولنجک غرق در انواع و اقسام افکارم بودم، مدام می شنیدم که "نچ نچ ببین مادر فلان خونه ش چند طبقه ست! تازه من شمردم هر طبقه چند واحده" اونوقت محکم می کوبید روی شانه ام و با آهی عمیق می گفت: « یعنی میشه یه روزی من هم بتونم چنین خونه ای بسازم؟!»

اما در نگاه من مادامی که صدایی یا نوری یا آوایی از خانه ای بر نمی خاست همه خانه بودند بی هیچ شکل و اندازه ای، تازه وقتی بوی قورمه سبزی از پنجره ی خانه ای شنیده میشد یا صدای خنده ی اعضاء خانه، دل من هری می ریخت پائین که "ای جان! چه خانه ی با صفایی" و بعد دوباره غرق در افکارم، بی وزن، مانند پره کاهی غرقه در افکاره گوناگون .... تا مقصد .

(بعدها که بازاره گوشی های موبایل گرم شد باز من و این دوست همین دست مسائل را داشتیم ، مخصوصن که من هرگز شکل و مدل گوشی ها در ذهنم نمی ماند و حتی بعدها اگر کسی مدله گوشی ی موبایل خودم را هم می پرسید بعد از کلی فکر کردن دو یا سه گزینه یادم می آمد که یکیش صحیح بود!! )

دو:

سال ها گذشته بود و من هنوز نمی دانستم "حسادت" چه طعمی دارد، هر چند حسرت هایی داشتم که هرگز حرفی ازشان نزده بودم، با اینهمه روزی صدایی لرزشی در من انداخت که گویی تحولی شد برای تمام سال های بعد ، صدایی که میگفت:

« اما نه خدا و نه شیطان

سرنوشت تو را بتی رقم زد که دیگران می پرستیدند

بتی که دیگرانش می پرستیدند »

و بعد تمام شب و روز من شد آن صدا و آن اشعارو آن زندگی نامه و آن سروده هایی که خود "اتوبیوگرافی"ی کاملی بود.

اینک چشم گشوده بودم در حالیکه طعم حسادت مدام در دهانم بود، طعمی که اینبار نه چندان تلخ بلکه گس بود و لذت بخش

وقتی صداش را می شنیدم ، وقتی اشعارش را، پشتکارش را و ترجمه هاش را، داستان هاش و از همه حسادت برانگیزتر "آیدا"ش را ، حس حسادتم دو صد چندان می شد و البته حسرتی دیگر

حسرت اینکه دو سال تمام در هوای آلوده ای نفس کشیدم که او نیز نفس کشیده بی آنکه عزمی باشد برای دیدارش در حالیکه میشد و ممکن بود اگر عزمی بود یا تلاشی

سه :

و دوباره امروز ، یک سال دیگر گذشت از خاموشی ی بامداد خسته، سکوت مردی که "طعم گس حسادت" را بر من آموخت، روحش شاد.

و تقدیم به شما شعری از بامداد آزاد - احمد شاملو :

گفتی که:

« باد، مرده ست!

از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش

بر آسیاب ِ خون،

نشکسته در به قلعه بیداد،

بر خاک نفکنیده یکی کاخ

باژگون.

مرده ست باد!»

گفتی:

« بر تیزه های کوه

با پیکرش،فروشنده در خون،

افسرده است باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت

شرمساری

از مردگان کشیده ای.

( این را،من

همچون تبی

ـ درست

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.)

 

وقتی که بی امید وپریشان

گفتی:

«مرده ست باد!

بر تیزه های کوه

با پیکر کشیده به خونش

افسرده است باد!» ـ

آنان که سهم شان را از باد

با دوستا قبان معاوضه کردند

در دخمه های تسمه و زرد آب،

گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:

« ـ زنده ست باد!

تا زنده است باد!

توفان آخرین را

در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش

ترسیم می کند،

   کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را

بر خاک افکنیدن

تعلیم می کند !»

 

(آنان

ایمانشان

ملاطی

از خون و پاره سنگ و عقاب است.)

***

گفتند:

«- باد زنده است،

بیدار ِ کار ِ خویش

هشیار ِ کار ِ خویش!»

گفتی:

«- نه ! مرده

باد!

زخمی عظیم مهلک

از کوه خورده

باد!»

 

تو بارها و بارها

با زندگیت شر مساری

از مردگان کشیده ای،

این را من

همچون تبی که خون به رگم خشک می کند

احساس کرده ام.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن : دلم برای همه تون تنگ شده بود ، می دونم کم کار شدم با اینهمه گاهی نگاهی رفقا :-)

لینک
یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ - امیر